=== به سراغم...=========
دیگـر به سراغـم نیـا !
فـکر نکـن که فـراموشت کرده ام ….
یـا دیگـر دوستت نـدارم ! نه....
مـن فقط فهمیدم :
وقتی دلـت بـا من نیست ؛
بـودنت مـشکلی را حل نمی کـند ،
تنهـا دلـتنگ ترم می کـند
دیگـر به سراغـم نیـا !
فـکر نکـن که فـراموشت کرده ام ….
یـا دیگـر دوستت نـدارم ! نه....
مـن فقط فهمیدم :
وقتی دلـت بـا من نیست ؛
بـودنت مـشکلی را حل نمی کـند ،
تنهـا دلـتنگ ترم می کـند
بیا دوباره به چشمــان هم نگــــــــاه کنیم
بیا دوبــــاره در این باره اشتبـــــــــاه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گنــــاه قشنگی، بیا گنـــــــاه کنیم
تمام دفتــــــرمان را غزل غـــزل با عشق
کنار نامه ی اعمـــالمــان سیـــــــاه کنیم
من وتویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگرتوی سینــــه آه کنیم
عزیز من! به زمیـــن و زمانــــه مدیـــونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تبـــــــــاه کنیم
بیار سفره لبخنــــد و بـــــــوسه ات را تـا
بســــــاط یک غزل تازه روبـــــه راه کنـیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمـان هم نگـــــــاه کنیم
چوگفتم می روم، گفتی به سردی
الهـــــــــــــــی تا قیامت بر نگردی
"دعــــــــــــــای تو "مرا آواره کرده
خدا را شکــــر که نفـــرینم نکردی
در سرم دختر پیری عصبـــــی می رقصد
شهر بر روی ســـــر من عربی می رقصد
این جهان با همــه ی دغدغه هایش دارد
روی یک جمجمـه ی یک وجبی می رقصد
سال ها رفتــــــه و از برق نگاه تـــو هنوز
مرد دیوانــــــه به سازی حلبی می رقصد
مـــاه افتــــاده بر آب و منـــم افتاده در آب
اشک می ریزم واو نصفه شبی می رقصد
کاش آغـــوش مرا عطر تـو معنـا می داد
بوسه یعنی که لبی روی لبی می رقصد
از سبا گیسوی بلقیس بـه همراهی باد
بر سر تخت سلیمـــــان نبی می رقصد!
آهنـــــــگ اشتیــــــاق دلــــــی درد مند را
شایدکه بیش ازاین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیـــــــــــــــده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینــــــــه ی مــــن تا بگویمت
اندوه چیست،عشق کدامست،غم کجاست
بگــــــــــذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تواز آشیان جداست
دلتنــــگم، آن چنان کـه اگر بینمت به کام
خواهــــــــــم که جاودانه بنالم به دامنت
شایـــــــــد که جاودانه بمـــانی کنار من
ای نازنین که هیـــــچ وفا نیست با منت
تــو آسمـــــــــــان آبـــــی آرام و روشنی
من چون کبــــــوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خـــــویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببـــــــوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمــه ی شراب
بیمار خنـده های تـــــــوام ، بیشتر بخند
خورشیــــد آرزوی منـی ، گـــرم تر بتاب
بــــــی کس بود اما کسی را بــی کس نکرد
تنــــــــها بود اما کسی را تنهـــــــا نگذاشت
دل شکســته بود اما دل کسی را نشکست
کـــــوه غم بود ولی کسی را غمگین نکرد
وشاید بد بود ولی برای کسی بد نخواست
کنار دريا...
عاشق باشی
عاشقتر میشوی
و اگر دیوانه
دیوانه تر!
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون میبخشد،
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمیبرند!
چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام
مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است
تو می بری تب سردی که روی بال من است
من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است
کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم
در این قمار که ما هر دو می بریم از هم
همیشه منطق لب های عاشقان این است
که بوسه های تو بر هر دو گونه شیرین است
همه چیز از یه بطری بازی شروع شد ؛
کمی بعد از نیمه شب ، روی یک میز شش نفره . . . !
بطری چرخید ، چرخید و چرخید . . .
همه چشمها به چرخشش بود !
حرکتش کم شد ، کم تر و کم تر . . . !
تا بالاخره ایستاد !
سر بطری به طرف من بود به هر حال من باید اطاعت می کردم !
با چشم مسیر سر تا انتهای بطری رو طی کردم !
آخرش رسید به اون . . .
نگاهم کرد و خندید ! بلند بلند می خندید !
دلیل خنده هاش رو نمی فهمیدم تا اینکه ساکت شد و خیره به من !
به لباش چشم دوخته بودم منتظر اینکه بگه رو دستات راه برو یا صورتت رو با سس بشور . . .
یا یه چیزی مثل همینا . . . !
که یهو کوبید روی میز و ابرو هاشو تو هم کرد . . . !
گفت : حکم ؛ عاشقم شو . . . !
و من باید عمل می کردم این قانون بازی بود . . . !
.... ومن عاشقش شدم....
مرا بازیچه خود ساخت چــــــــــــــون موسی که دریا را
فراموشش نخـــــــــــــواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصـــــــــــه تلخـــــــــی است اما از که مینالم
خــــــــــــودم پرورده بودم در حــــــــــــواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گـــــــــــــل میداد حس کردم
که این دیـــــــــــــــــــوانه پرپر میکند یک روز گلها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصـــل ممکن نیست
نباید بی وفــــــــــــایی دید نیرنــــــــــــــــــگ زلیخا را
کسی را تاب دیـــــــــــــدار سر زلف پریشـان نیست
چرا آشفتــــــــــــه میخــــــواهی خدایا خاطر ما را
نمیدانم چه افسونی گریبــــــانگیـر مجنون است
که وحشی میکنـــــــد چشمـانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشـــق پرسیــدیم و خندیدی
فقـــــط با پاسخت پیچیــــــــــدهتر کــردی معما را
۱:
سیگارم
چه خوب درک می کند مرا ..
وای کـــــــــه چه زیبا کام می دهد,,
این نو عــــــــــــروس هر شب تنهایی هایم ..
لبــــاس سپیـــــــــدش را تا صبح برایم می سوزاند ..
و من تا صبـــــــــــــــــح بر لبـــــــــــانش بوســـــه می زنم ..
چه لــــــــــــــذتی می بریـــــــم از این همخوابگی ..
آواز عاشــــــــــقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلـــــــم هوای ســـــرودن نمی کند
تنها بــــــهانه ی دل مــا در گلو شکست
سربسته ماند بغض گــره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد
ای وای،های های عزا درگلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید وخاطره ه در گلو شکست
"بادا"مباد گشت و"مبادا"به بادرفت
"آیا" زیادرفت و"چرا"د ر گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمـــــدم که با تـــــو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد وخدا درگـلو شکست
وقتی تـــو با من نیستی از من چه می ماند
ازمن جزاین هرلحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکــرار پی در پی
تکرار من در من مگــــــر ازمن چه می ماند
غیـــــر از خیالی خستــــــه از تکرار تنهایی
غیر از غبـــــاری در لبــاس تن چه می ماند
از روزهـــــــای دیــــــر بی فردا که می اید
از لحظه های رفتـه ی روشن چه می ماند
از من اگر کوهـــم اگر خورشیـــــد اگر دریابی تو میـــــان قاب پیــــراهن چه می ماند
بی تو چه فرقی می کنــــــد دنیای تنها را
غیر از غبــــار و ادم و اهـــن چه می ماند
وقتی توبا من نیستی از من که می پرسد
ازشعروشاعرجز شب وشیون چه می ماند
بیـا كـه در غــم عشقت مشوشـم بى تو
بیا ببین كه دراین غم چه ناخوشـم بى تو
شب فــــراق تو مىنالـم اى پرى رخسار
چو روز گـردد گــــــویـى در آتشـم بى تو
دمى تـو شربت وصلــــم نـــدادهاى جانـا
همیشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو
اگر تـــو با من مسكیـن چنین كنـى جانا
دو پایـم از دو جهـان نیـز دركشـم بى تو
پیـام دادم گفتـم بیـــــا ، خوشـم می دار
جواب دادى وگفتى كه من خوشم بى تو
ما همین بوده و هستیم و نگفتیـــــــــم چرا؟
آن شب باران می بارید…
بـــــــاران که می بارد
به تو مشتاق تر می شوم…
و از همین
شوق بی چتر آمدم…
و تو نمـــــی دانی که چه بارانی بود،
چون نیامدی…
ولی
بـــــاران بجـــــــای تو آمد… آن شب تب کردم ولی تو هیچ نکردی…
و باز هم بــــــــــــاران می بارید…
و
بـــــــــــالاخره دیشب مردم
و توحتی تب هم نکردی…
اما باز هم بــــــــــاران
بجای تومی بارید...
------------------------- حامی-------------------------
ماه رویت گشتــــــــــه پنهان در پس گیسوی تو
زان سبب گــــــــــم کرده ام راه و نشان کوی تو
پرده بر گیــــــــــــــــر ای دلارام از رخ خود تا كنم
جـــــان فــــدای آن لب و خال و خط وگیسوی تو
آرزو دارم کــــه بینــــــــم قبـــــــله گاه عشق را
تا بجــــــــــا آرم نمــــــــــــــاز شکر بر ابروی تو
غمــــــزه ها و عشوه هایت می خرم با نقد دل
مایـــــــــــهاي جـــــــز دل ندارم در قبال روی تو
گــــــــر به بــــــــازار نکو رویان خرامی ای صنم
فتنــــــــــــه بر پا می شود زان قامت نیکوی تو
جـــــــــــان خود سازم بـلاگردان جانت ماهروی
گر بیاید... گــــــــــــو بیـــاید صد بلا از سوی تو
تا دهم گوشـــــــــم به دستت از پی فرمانبری
حلقـــــــه ای خـــــواهم ز تار زلف عنبر بوی تو
کاسه چشمت پر از مِي کن بنوشان جرعه ای
بر گـــــــدای جــــــــــرعه نوش قانع رهپوی تو
دست عاشق کــــوته از دامان و سر بر آستان
تا که شـــــــاید سر نهد یک لحظه بر زانوی تو
با مخاطب خاص
کار دل بود که این گونـــــه زمین گیر شدم
پای تو مانـــــــدم و در حسرت تو پیر شدم
نه سلامی نه جــــوابی نه سراغی از من
نگــــرفتی تــــو و از دست تــو دلگیر شدم
همه گفتند کـه دل را به سراغش نفرست
دل خودش رفته و من بـا همه درگیر شدم
این که گفتی «بـروم» از «ته دل» بود ولی
تیــــــر غمگین نگاهم به غلــط رفت نشان
سال ها صبر بـــــــــــرای تو عشقت کردم
آسمان سهم کسی چون من بی بال نبود
چـیــــــــــزی نـمـی خـواهَـــــــم
بــه جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز
گـــــــــــــــــــــــــاهــــــــــــــــی
نــگـــــــــــــــــــــاهــــــــــــــــی
اشـتـبــــــــــــــــاهـــــــــــــــــی !
دوستی می گفت:
خیــــــلی سال پیش که دانشجو بودم،
بعضی از اساتید عادت به حضــــــور و غیاب داشتند.
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند،
ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را ســر کلاس
بنشینی. همرشته ای داشتم که شیفته یکی ازدختران هم
دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود،
حتی اگرنصف کلاس غایب بودند،جناب مجنون
می گفت: استاد همه حاضرند!
و بـــالعـــــکس،
اگر تنــــــها غایب کلاس
این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور
می شنیدم که بسیارخوب وخوش هستند.
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم
بانو را با این مضــــــــمون
چاپ کرده است:
هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

گمانم اشک هایم را نم دیوار میفهمد
شکستن زیر باران را خم دیوار میفهمد
تمام حرف های خیس و تب دار نگاهم را
سکوت تلخ و گنگ و مبهم دیوار میفهمد
سرود غصه ها را با دلی پر شوز میخوانم
صدای زیر آهم را بم دیوار میفهمد
فشار بغض های آجری بر پشت چشمانم
تحمل را ستون محکم دیوار میفهمد
من از وقتی که لبخندم ترک برداشت فهمیدم
زبانم را شکاف پرغم دیوار میفهمد
مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است
چقدر حال مرا زندگی به هم زده است
بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی
کسی به خلوت دنیای من قدم زده است
و درک کردم از احساس کوچه سر شارم
شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است
کسی مقصر این التهاب زیبا نیست
فضای ذهن من از خلسه های سم زده است
نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟
خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است
کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد
عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است
برای اخر یک اتفاق تکراری
مسیح پای صلیب دلم حرم زده است
بزن خلاص کن این اخرین روانی را
دوباره مثل همیشه به سرم زده است
در انتظار بهار...
از کوچه زمستان با پای برهنه عبور می کنم
دیگر نمی خواهم دلم سرد زمستان باشد
دیگر نمی خواهم با بوی پاییز در حوالی زمستان پرسه بزنم...
در انتظار بهارم...
حتی بدون پا...

خــــــــالي تر از هميشه و از رو نمي رويم
از تشنگي پريم و لب جـــــــــــو نمي رويم
بوي هميشـــــــه مي دهد هر روزمان ولي
يك شب به ميهمــــــاني شب بو نمي رويم
چله نشين عشــــــــق مجازي شديم و بس
گامي فرا تر از خـــــــــــم ابرو نمي رويم
لحظه به لحظــــه آهـوي دل گرگ مي شود
حتي به سوي ضــــــــــامن آهو نمي رويم
صدبار شد كه عشق به ما پشت كردورفت
با ايـــــــن همه هنوز هم از رو نمي رويم
دلم گرفته
به قدر تمام روزهایی که
خندیدم
و همـــه آدم هــــــا را خنــــــــــــداندم
روزهایی بـــــــــــود که صــــــــدای خنده هایم
گـــــــــوش همــــــــــــه کر می کرد...
اماحالا
صـــــــدای گریه هایم را
حتی خـــودم هم نمی شنوم
دلم باران می خواهد... .بـــــــــارا ن
دلم دریا... می خواهد ... دریــــــــــــــــــا
دلم...دل... می خـــــــــــــواهد... اما نه هر دلی !!!
دردم ایــــن نـــیـسـت
کـــــه او عــــاشــــق نـــیــسـت ،
دردم ایــــن نــیــسـت
کــــــــه مــعــشـــوق مــن از عــشــق تـهــی اسـت
دردم ایــــــن است
کــــــه بــــا دیـــــدن ایـــــن ســردی هــــا
مـــــن چـــــرا دل بـــســتــم ؟!!
پاییز برگرد نرو
کجا می روی؟
من هنوز دلتنگم
هنوز دستهایش را نگرفته ام
پاییز برگرد نرو
او قول داده بود
تا تو نرفته ای برگردد
قول داده بود
زردی برگها را
زیر پاهایمان حس کنیم
پاییز نرو برگرد
وقت رفتن نیست
من هنوز نگفته ام دوستش دارم!
پاییز نرو بمان
زمستان که بیاید و
گرمِی دستانش نباشد
سرما امانم نمی دهد
پاییز نرو بمان
او هنوز بر نگشته است
هنوز جایش خالی است
هنوز هم منتظرم
پاییز نرو بمان
می ترسم تا ابد در زمستان دفن شوم...
دیرگاهی است که تنـها شده ام
قصـــــــــه غربت صحرا شده ام
وسعت دردفقط سهم من است
باز هـــم قسمت غم ها شده ام
دگــــــر آئیــنه ز من با خبر است
که اسیــــر شب یلــــدا شده ام
من که بی تاب شقــــــایق بودم
همـدم سردی یـــــخ ها شده ام
کاش چشمــــــان مرا خاک کنید
تا نبینــــــم که چـه تنها شده ام

نذر کردم تا بیــــایی هرچــه دارم مال تو
چشم های خسته ی پـر انتظارم مال تو
یک دل دیــــــــــوانه دارم با هزاران آرزو
آرزویم هیـــــــــــچ،قلـب بیقرارم مال تو
دریــا شد است خواهــــر و من هم برادرش
شاعرتـر از همیشــــه نشستـــــم بـرابرش
خواهر ســــــــــلام! بــــا غـزلی نیمه آمدم
تا با شمــــا قشنــگ شود آن نیــــم دیگرش
خواهـــــر! زمان زمان بــرادر کشی ست باز
شاید به گوش هـــا نرســـد بیــت آخــــرش
می خواهــــم اعتـراف کنم : هر غزل که ما
با هــــم سروده ایــــم،جهــان کرده ازبرش
با خــــود مرا ببــــر که نپوسد در این سکون
شعـری که دوست داشتی از خود رهاترش
دریـــا سکــــوت کرده و من حـــرف می زنم
حس می کنـــم که راه نبــردم به بـــــاورش
دریـــا!منـــم،همــــو که به تعـــداد موج هات
باهرغروب خـــــورده براین صخره ها سرش
هم اوکه دل زده است به اعماق وکوسه ها
خون می خـــــورند از رگ در خون شناورش
خواهــــــر! بــــــرادر تو کـم از ماهیان نیست
خرچنگ ها مخــــــواه بریسنـــــــــد پیکرش
دریا سکــــوت کـــرده و من بغــض کرده ام
بغض بـــــــــرادرانه ای از قهــــــر خواهرش
بی شکل تر از بــــــــاد شدم تا نهراسی
وقتی که من واقعــــــی ام را بشناسی
پیداست که در حوصــله ی جسم،نگنجد
این وسعت پردغــدغه این روح حماسی
ها... عاشق روییـــدن و تکثیــر شدن ها!
در پیـــــله ی پیــــــراهنی خود نپلاسی
عریان شو وُ،انکارکن این جسم شدن را
تو جانی و جــــان را که نپوشند لبـاسی
تا مرگ رسیـــدیم و به سـویی نرسیدیم
ما را به کجــا می برد این پرت حواسی؟
