چون به نازش می رسی بگذارمن خودمی کشم
=== فصل سرد...======
عشـــــق از در آمد و از خـــانه ایمــان رفته است
دلخوشی های من آه...ازدست آسان رفته است
قلب مـن - این کـــــودک شر- بـــاز دلتنگت شده
زیر جلدش تا تو را دیـده ست شیـطان رفته است
در من آشوبــــی به پا کـــردی که بعــد از رفتنت
انچه عمـــری داشتم همـراه طوفــان رفته است
کام من تلــــخ است قدری شعر خـــوبم می کند
بی تو اما حیف دیگـــر آن غزلخـــــوان رفته است
تا سراغت راگـــرفتم در جـــــــــــوابم گفتـــه اند
چند سالـــی می شود از این خیـابان رفته است
" من کسی در ابتــــدای فصـــل سـردی دیگرم"
روح شعر از جان من با این زمستـــان رفته است
بــــــــاد افتــــــــــاده بــه جـــان بـاغ اما بعــدتو
شورِ رقص از شاخ و برگ این درختان رفته است
چــــای را دم می کنــــم دلتنـــگی ام را تـازه تر
تابه خودمی آیم انگـــاری که مهمان رفته است
=== مستم از تو===========
از تو چه سهــم من شده جز اين عذاب ها
جز دلخــــوشي زودگــــــذر توي خواب ها
آن سو تويي و وسعت يــــــك عمر خاطره
اين سو من و خيـــال كسي تو ي قاب ها
نـــــــام تو را كه برد دلم غـــــــم زياد شد
نــــــام تو آمد و پس از آن اضطـــــراب ها
من عاشقت شدم كه كمي قصه تر شوم
تا داستــــــانی تــــــازه شوم در كتاب ها
موي رها و حال پريشــــان من يكـي ست
غم بافتم از عشق، در اين پيـــچ و تاب ها
هر سو تويـي و گيــــــج زدن هاي ممتدم
مستيم از تــــو بوده ، نـه از اين شراب ها
بايـد به فكــــر راه فــــــــراري جـديــد بود
ديگر اثر نمي كند ايـن قرص خــــــواب ها
===من مانده ام تنهای تنها ==============
رفته ای چندی ست تا خالی شوی از ماو من ها؟
خوش ندارم ناخـوش احوالت کنم با این سخن ها
گریه کـردم بی تو روی شانـــــه های جـالباسی
عطر تلخت مانـــده روی تــک تـک این پیرهن ها
بعد تو بــــاد است حرف عـــالم و آدم به گوشم:
پنـــــدهای پیــــــرمردان... شایعــات پیرزن ها...
رفته بودی.. مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
با تو اما بــــــــاز افتاده ست اسمم در دهن ها
کیستی ای عشق؟ دور از امن آغوش تو این جا
بــوسه معنــــــایی نمی گیرد فــــراتر از بدن ها
کیستی ای عشق؟وقتی نیستی درسوگ وسورم
پیرهن هــای عروسی چیست فرقش با کفن ها؟
***
حـــــوض بی ماهی، حیاط برگریزان، چای بد طعم
باز با گلپــــــــــونه ها « من مانده ام تنهای تنها »
=== نردبان ========
مشعلی دردست بادم،حال و روزم خوب نیست
در دل آتـشفـشـان هم،این چنین آشوب نیست
پا که می کوبی بر این آتش، جری تر میشود
چارهء طغیـان گری مـاننـد من، سرکوب نیست
هرچه بیرحمانه سیلی میخورم از دست تو
اعتـــرافم همچنان جز ذکر یـا مـحبوب نـیـست
پـیـش پـایـت آنـقـدر افـتــــــادم و بـرخــاستـم
تا بدانــی هر که افتـاد از نفس مغلــوب نیست
بــا هـمـین تـکـرارهـای ســاده بــالا مــیروم
نردبان چیزی به جز تکرار چندین چوب نیست
=== باغ سیب...=============
پی یـــــــــــــــــــک اشتبــــــــــــــــاه ناجورم!
باغ ممنـــــــــــــــوع سیب می خواهم!
تا بفهمنـــــــــد نــــــــــازنین منی،
قدِزُلفت رقیب می خواهم!
مادرم گفت: دل نبند و برو،
هرکجــــــا روی نازنینی هست
آه مــــــادر، دلــــــــــــم زدستــم رفت،
ختـــــــــــــــم امــن یجیــــــــب می خــواهم!
پـــــــــــدرم گفت: بچـــــــــــــه جان بس کن!
حرفهـــــــــــــــــای عجیب می شنوم!
آه آری پـــــدر، عجیــــب، عجیـــــب،
خاطرش راعجیب می خواهم
باز فر می خــــورند دور سرم،
این قـــــوافی: حبیب،عجیب، غریب...
آه مــــــــادر، پــــــــــدر، مـــــــــریض شدم،
به گمـــــــــــــانم طبیــــــــــب می خـــــــواهم!
بعـــــــــــــد ازین عاشقــــــــــــانه خواهم گفت،
بعد ازین قهـــــــــــوه خانه خــواهم رفت!
باغ ممنــــــــــــوع سیب پیشکشم!
دود نعنا دوسیب می خواهم!
=== بی هویت========
لب میـــــان سفیــــدی صورت، چون تمشکـــــی نهـاده بر چینی
سرخ یـــــــا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یــــــا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟
تو خــــــودت جــــای من اگــــــر باشـی،ابتدا از کدام میچینی؟
با نـــــگاهی، تبسمـــــــی، حرفــی، دربیــــــاور مرا از این تردید
ای نـــــــــــگاهت محصل شیـــــطان! اخمهایت معـــــلم دینی!
هر لبت یک کبــوتر سرخ است، روی سیمی سفید، با این وصف:
خنــــــــده یعنی صعــــود بالایی، همزمــــــــان با سقوط پایینی
میشـــــــــوی یک پری دریـــــــایی، از دل آب اگر کــه برخیزی
میشوی یک صدف پر از گــــــوهر، روی شنها اگر که بنشینی
هرچه هستی بمـــان که من بی تو، هستی بیهویتـــی هستم
مثـــــــل ماهـــی بدون زیبـــــایی، مثل سنگــــی بدون سنگینی
=== اشتباه ======
با پـــــــــای دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستـــگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشـــــهء من ثبت می شود
این لحظـــــــــــه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیــــچ كس نرسد تا ابد به من
می خواستم كه گم بشوم در حصار تو
احساس می كنم كه جـــدایم نموده اند
همچــون شهاب سوختــه ای از مدار تو
آن كوپهء تهــــی منم آری كه مانده ام
خــــالــــی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهــــــاترین مسافــــــــــر تو از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظــــــه فاش تو
هشدار می دهد به خــــــــزانم بهار تو
اما در ایـــــــن زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتبـــــــــاه بسنجد عیار تو
=== پرنده بی معرفت========
پرندگان پشت بام را
دوست دارم
دانههایی را که هر روز
برایشان میریزم را هم
در میان آنها
یک پرندهی بیمعرفت هست
که میدانم روزی
به آسمان خواهد رفت
و برنخواهد گشت.
من ...!!!
او را بیشتر دوست دارم
=== خدا و درد ============
خدای به آی خودش درد را صدا کردهست
که درد میکند از بس خــدا خدا کردهست
به او بگـــــو چه بگــــــویم که درد را ببَرد
درِ دعـــــــای مرا هم به درد وا کردهست
چنــــان در آتش دردم کـــــه از ازل انــگار
دو دست خونیِ شیطان مرادعا کردهست
به خنــــده گفت که « اِقْرأ وَ ربُّکَ الأَکْرَم »
و پیش از آن که بخـوانم مـرا دوا کردهست
=== حرف دل ... و به یاد حرف دل==============
در آسمـــــان غزل عاشقـــــــانه بال زدم
به شوق دیـــــــدنتان پرسه در خیال زدم
در انــــزوای خودم با تو عــــــــالمی دارم
به لطــــف قول و غزل قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقــــدر آمـــــدنت را چقـــــــدر فــال زدم
غــــرور کاذب مهتـــــاب ناگـــزیر شکست
همـــان شبی که بـرایش تو را مثــال زدم
غزال من غزلم، محو خـط و خــــال تو شد
چه شاعرانه بدون خطــا به خــــــــال زدم
به قــــدر یـــک مژه بر هـم زدن تو را دیدم
تمـــــــام حـرف دلم را در این مجـــال زدم
=== بهانه حج...===========
دلم گرفتـــــــــــه از اين مردم پيالهپرست
ازاين كه هركسی ازحدگذشت،باتونشست
هنوز مــــــــــــال منی، حبه حبه ياقوتی!
هراستكان توچرخيداگرچه دست به دست
نگو كه تــــــــــاب بياور كه پيش چشمانم
پريده عطر تنت، در دهـــان مشتی مست
تو سنگ بودی و سهم من از تو تكه شدن
غرور پنجرهها را هميشه سنگ شكست
ترنج، كعبــــــه و چاقو طواف میكندش
تو پوست میكنی اما بهانهات حج است
برای ماهـی سرخ، آسمان فقط روياست
نمیپرد به هــوا هر كه دل به دريا بست
=== ساز مخالف...============
جز تـــــو دستان كسی شور در این ساز نزد
هيـــچ كس پنجه بر اين چنگ خوش آواز نزد
دست برداشتن از خـاك پريــدن میخواست
هيـــــچ كس جز تو چنين دست به پرواز نزد
نيست نزديـــــــك تـــــر از تو به من اما بايد
چـــــای نوشيد و زبان بست و دم از راز نزد
او كـــه لب بست و دم از راز نزد میشكند
هيـــــــچ كس سنگ بر آن پنجرهی باز نزد
قسمت از اول خــــــط ساز مخالف میزد
درد اين است به ميــــــل دل من ساز نزد
سيب ممنوعهترين ميوهء دنيای شماست
سيب سرخم كه كسی بر تن من گـاز نزد
بخت ازپشت درِ خانهء من رد شـده است
شايد اين بـــــــار كسی در بـزند... باز نزد
=== کینه...==========
موشك بساز از دفتر شعرم، بگذار سهمم كينهات باشد
هر صفحه را تسلیم آتش كن، تاشعلهی شومينهات باشد
سقراط شو سقراط شو سقراط، اسطورهی دنيای منطق باش
رستم نخواهی شد اگر هر زن، در قصهها تهمينهات باشد
هرقطرهی اشكم غزل میشد، خون گريه میكردم غزل میشد
تا جوهر خودكار من خون شد، تاخنجری در سينهات باشد
گنجشگكی درحوض نقاشی، مفهوم دريا را نمیفهمی
جز صورت سرخت چه میبينی، هر حوض تا آيينهات باشد
تو پادشاه عصر قاجاری، من شاعری درويش و سرگردان
زندان قصرت را نمیخواهم، بگذار سهمم كينهات باشد
=== حق داری...===============
خستــــه از سوختـــــــن و ساختنی حق داری
خستـــــه از این همــــــه پرپر زدنی حق داری
كــــــــرم ابريشمی و جــــــرات پروازت نيست
پيـــــــله از ترس اگـــــــر هم بتنی حق داری
ابـــــــری امروز اگر، قطـــــــرهای از مردابی
بايد از اصل خــــــودت دل بكنــــی حق داری
سپر انــــداختم و نيـــــــزه نشانـــــــم دادی
جنگ جنگ است تو بايد بزنــــــــی حق داری
توبـــــــه از نــــــام اگر میشكنم حق دارم
توبــــــه از ننگ اگــــر میشكنی حق داری
يوسف آنقدرشكستهست که نشناختیاش
باز هــــــــــم منتظر پيــــــرهنی حق داری
ما دو كــــوهيم كه هرگــز نرسيديم به هم
سرد و مغــرور تو هم مثل منی حق داری
=== باید و نباید==============
خوبِ من! حیف است حــــال خوبمـان را بد کنیم
راه رود جــــاری احســــــــاسمان را ســد کنیم
عشق،درهرحالتی خوب است؛خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با " اگـــــر" یا "شـــــاید" آن را بد کنیم
دل به دریـــــا میزنم... دل را به دریــا میزنی؟
تا توکّـــــل بر هـــــــر آنچـــه پیش میآید کنیم
جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم
پایمــــــان را نــــذر راه و قســمتِ مقصد کنیم
میتوانی، میتوانم، میشود؛ نه! شک نکن
بــــاورم کن تـــا " نباید" را " فقـــط باید " کنیم
زندگـــی جاریست؛ بسم الله... از آغـاز راه...
نقطـــــههای مشترک را میشود ممتدکنیم
آخـــــرش روزی بهــــار خندههامان میرسد
پس بیــــا باعشق، فصل بغضمان را رد کنیم
=== فهمیدن و نفهمیدن=============
کسی فرق میــــان خــــوب را با بد،نمیفهمد
کسی حـــــــال مرا آنگونه که باید، نمیفهمد
مسافر، میرود؛ هـــــرگز نمیماند؛ نمیماند!
و از مبدأ، به جز رفتـن، به جز مقصد نمیفهمد
چرا بیهـــوده از رفتن، سفر کردن بگویم؟ هان؟
که هرگز لــذّت جـــاری شدن را سد نمیفهمد
اگر حتّی تو هم گفتی که حــالم را نمیفهمی
خودم را گول خواهم زد که او شاید نمیفهمد!
خودم را گول خواهم زد که او یک روز میفهمد
که او تا آن زمانــــی که نمیخواهد، نمیفهمد
=== اگر نباشی...=========
لعنت به خـوابـی که تو در قـــابش نباشی
یا بر شبی که حضـــرت ماهـــش نبـاشی
خواب تو یعنـــی انتهـــــــای خـــوب بودن
لعنـــت به دل وقتــی تو رؤیـایـش نباشـی
ماننـد اقیــــانــوس طــوفانیست حـــالـش
قلبــم اگر یک لحــــظه آراماش نبـــاشـی
قحـــطیِ زیبـاییست در شهـــری که آنجـا
تـــو دخــتر شایســـتهء سالـــش نباشـی
یک خیسی بی حـس و روحــی سرد دارد
روزی که تــو مفهـــــوم بارانـش نبــاشـی
من سخت دوری می کنـم از مذهبــی که
در خلــــوت زیبـــای محـــرابـش نبــاشـی
نــور از جهـــــانم مـی رود حتـماً اگـــر تـو
خورشیـد بی همتــــای کیهـانـش نباشـی
در شعرهای من غـــزل می میــــرد، آری
روزی اگـــــر بانـوی احســــاسش نباشی
===بخواهی ...نخواهی=========
من به غیر تو نخواهم، چــه بدانی چـــه ندانی
از درت روی نتـــــــــــابم، چه بخــــــــــــوانی چه برانی
دل من میــــــل تو دارد، چه بجویی چه نجویی
دیـــــــده ام جای تــــــو باشد، چه بمـــــانی چه نمانی
من که بیمارتوهستم،چه بپرسی چه نپرسی
جــــــــــان به راه تــــــــو سپارم، چه بدانی چه ندانی
ایستــــــــــادم به ارادت، چه بود گر بنشینی
بوسه ای بر لب عاشق چـــــه شود گر بنشــــــــانی
می توانـــــــــی به همـــه عمر دلم را بفریبی
ور بکـــــــــــــــــــوشی ز دل من بگریـــــــزی نتـــــوانی
دل من سوی تــــــو آید، بزنـــــــــی یا بپذیری
بوسه ات جــــــــــــان بفـــــــــــــزاید، بدهی یا بستانی
جانی از بهرتو دارم،چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنـــــگ تو دارد، چه بخــــــــوانی چه نخوانی
===قهر تو را یک استـــکان بس نیست===========
نمیرنجم اگـــــــــــر کاخ ِ مرا ویـــــــــرانه میخواهد
کــــــه راه عشق ، آری ، طـــاقتی مردانه میخواهد
کمــــــی هم لطف بـــاید گاه گاهـــی مـرد عاشق را
پرنـــــده در قفس هــــم باشد ، آب و دانه میخواهد
چه حُسن اتفــــــاقی ، اشتــــراک ما پریشانی ست
که هم موی توهم بغض من، آری ، شانه میخواهد
تحمــــل کــــردن قهر تو را یک استـــکان بس نیست
تســــلّی دادن این فــــــاجعه ،میخــــانه میخواهد
اگر مقصـــود تو عشق است ، پس آرام باش ای دل
چه فرقــی میکند میخــــواهدم او یا نمیخواهد؟
××× غفلت از یار...=============
غفلت از يــــار گرفتــــار شدن هــم دارد
از شمـــا دور شدن زار شـــدن هم دارد
هر كه از چشـــم بيفتد محلش ندهنـــد
عبد آلــــوده شدن خــوار شدن هم دارد
عيب از ماست كه هر صبح نمي بينيمت
چشم بيمـــــار شده تـار شدن هم دارد
همـــه با درد به دنبـال طبيبـي هستيم
دوري ازكـــوي تو بيمـــار شدن هم دارد
اي طبيب همـــه انـگار دلت با ما نيست
بـــد شدن حس دل آزار شــدن هم دارد
آنقـدر حرف در اين سينه ما جمــع شده
اين همه عقـــده تلنبـــار شدن هم دارد
از كريمان فقرا جود و كَـرَم مي خواهند
لطف بسيار طلبكــــار شـــدن هـم دارد
نكنـــــد منتـظـر مُـردن مايـــي جــــانا؟
اين بـــدي مانــع ديــدارشدن هــم دارد
ما اسيــــريم اسيـر غـم دنيــا هسـتيم
غفــلت از يــــار گرفتــار شـدن هم دارد
بعدازمدتها آرامشی حاصل شد و ذهن به هم ریخته ام دوباره کمی نظم گرفت
شعر بالا باعث شدبار دیگر نظم گفتارم تراوشی داشته باشد
که آنرا در زیر می نویسم
غفلت از عشق تو ما را زچـه رسوا کرده
دوری از یاد تــوام بی کس و تنــها کرده
دلم از دلهــرهء بودن و رسوا گشتــــــن
بی صــدا گریـــه درون دل شبهـــا کرده
من که بیمـارنبودم به خــــــدا از غـم تو
شده مجنون دلـم و حسرت صحـرا کرده
سینه از "راز" نهفتـه به دلـم می سوزد
زردی صورتــــم این راز هـــــویـــدا کرده
قصــدِ دل بود کنـد لطف به یاران اما
شده مدیـــون و بدهــــکار به آنهــا کرده
خواستم یاوراین باشم وهم "حامی" آن
این ره سخت مرا خستــه و شیدا کرده
روزِمن ازستم دوست چو "یلدا" شده است
ماهــــیِ تُنـــگِ دلـم میــل به دریــا کرده
================= راز =================
×××جاذبه = سقوط ============
جاذبهء سیب
آدم را بـه زمین زد
و جاذبهء زمین سیب را
چــــه فرقــــــــی می کند...
سقــــــــــــــــــــــــــوط
سرنوشت دل دادن به هـر جـاذبه ای
غیـــــــــــــر از خــــــــــــداست.
پس
به جاذبه ای بیندیش که
پــــــــــروازت دهد
(راز)
=== دلهره...سرسام...جنون===============
فکر یــــــک خندهء بی دلهـــــره در سر دارد
این غـــــــزل های پر از گریــــــه اگر بگذارد!
خسته ام خسته ازاین حادثه هایی که هنوز
دارد از هرطــــرفی بر سرمــــــان می بارد!
تــرسم این است که این غصه خدایم بشود
کـــــاش دست از سر ایمــــــان ِ دلم بردارد
شهــــر، تاریـــــک – تبــر، تیز و در بتکده باز
دیگـــــر این قصه فقــط دست تورا کم دارد
بیت هــــای غزلـــم هم به شمــارش افتاد
پس کسی نیست نفس های مـرا بشمارد؟
دست تقدیر نبــــوده ست پریشـــــــانی ما
عشق هرجــــا برسد بـــذر جنون می کارد
آن قَدَر خستـــه ام از گریه که یک بار شده
فارغ از دلخــــوری ِ قافیــــه خواهم خندید
===بدون شرح ... اما با احساس================

=== من شاعر چشمهای توام...==========
دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟
وقتی امید نیست به هیـچ استــــجابتـــی
جشن تولــــدي كه مبـــــارك نمــي شود
ديدارچشــــم هات كه درهيـــــچ ساعتي
حــــــــال مرا نپـــــــرس در این روزها اگر
جویــــای حـــال خسته ام از روی عـادتی
از تـــــرس اینــــــکه باز تــــو را آرزو کنــم،
خـــط می کشم به دلخـــوشی هرزیارتی
تــو شــاهــزادهء غـــزلی! پُـرتوقعی ست
اینـکه تو را مخــــاطب اين شعــــرِ پاپتــی
حـــالا بيــــا و بگذر از اين شاعـري كه بود
تسليــــم چشـــم هاي تو بي استقامتي!
مثــل تمــــــام جمعيــــت اين پيـــــاده رو
بــــا او غريبــــگي كــــن وبگذر به راحتي
بگــــذر از او كــــه بعد تو... اما به دل نگير
گاهــــی اگر گــلايه اي، حرفی، شکایتی
باور كن از نهـــــايت انـــــدوه خســته بود
مي رفـت بلـــــكه درسفــــــرِ بي نهايتي
این ســــال ها بـدون تو شاعر نمی شدم
هرچنـــــد وهـــمِ شاعری ام هم حکایتی
دستی به لطف برسـر این شعـرها بکش
من شاعــــر نــــگاه تـــــــوام ناسـلامتي
=== مثل آرامش خورشید...==============
نفس گرم تو را بوییدم ،
بوی خوب گل گندم می داد.
من که حیرانی یک دریا را،
در خودم می دیدم
من که می دانستم،
باغ رویای دلم بی گل بود
وقتی از «ناز نگاهت» خواندم ،
باید از لحظه ی روییدن یک عشق سرود
دل سپردم با باد...
تو چه آرام وصبور ،
تو چه خوب ،
تو چه زیبا بودی...
بوی آرامش تو
مثل بوی شبدر ،
همهء کالبدم را پر کرد.
کاش می دانستم ،
تو چه کردی با من...
من پر از زمزمه ی دوستی ام ،
من پر از احساسم
بگذارید نفس تازه کنم
بگذارید بپرسم که نسیم راستی رفت از یاد؟
دست یکرنگی تو مثل تابستان بود
من که در غربت خود می دیدم
عاطفه تنها بود
من که می دانستم ،
یک نفر نیست به دلجویی برگ
من که می دیدم یاس ،
پای اندوه خودش می پژمرد
وقتی از عشق برایم گفتی...
بی صدا خندیدم
عاطفه بوی تو را می فهمید
مهربانی تو را بوسیدم
خواب من سبزتر از ،
خواب صنوبرها شد.
کاش می دانستم در صدای تو چه بود
که به دنبال شقایق رفتم
تا سرآغاز زمین...
بگذارید هوا تازه کند
بگذارید بپرسم که بهار
عطر احساس مرا راستی با خود برد؟
با خدا
من پر از احساسم
پر از آواز محبت
پر عشق...
مثل آرامش یک خورشیدم.
=== از همه چیز ممنونم============
من از خدا کــــــــه تـــو را آفرید ، ممنونم
از آن که روح بـــــه جسمت دمید، ممنونم
از آن که مـثـــــل بت کـــوچکی تراشت داد
از آن کـــــه طــرح تنت را کشیــــد ممنونم
تو راه می روی انــــدام شهر می لـــــرزد
من از تمـــــــام درختــــان بیـــــــد ممنونم
در این غروب ، در این روزهــای تنهایـی
از اینکه عشق به دادم رسید، ممنـــــونم
من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
و آن کـــه آمد و او را خریـد ، ممنونــــم
من از نـــــگاه پریشـــــــان آن زلیخـــایی
که خــــــواب پیرهنــــــم را درید، ممنونم
چقـــــدر خـــوب و قشنگی! چقدر زیبایی!
من از خــــدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم
===نقطه پایان...===============
گـــرگم و دربــــه در خصــــــلت حیـــوانی خویش
ضــــرر اندوختـــم از این همه "چوپـــانی" خویش
تا نفهمنــــد "خــــلایق" کـــــه چه در "سر" دارم
سالیــانی زده ام "مُهــر" به "پیشـــانی" خویش!
منــــم آن ارگ! کـــــه از خــــواب غــرور آمیزش
چشم واکـــرده "سحــــرگاه" به ویـرانی خویش
رد شـــــدی از بغـــــل مسجــــــد و حـــالا باید...
یا بچسبیــم به "تـــو" یا به "مسلمــانی" خویش
گاه دیــــــن باعث دل "سنــــگی" ما آدم هاست
"حاجیـــــان" رحـــــم ندارند به "قـربانی" خویش
توبه گیریم که بازست درش! سـودش چیست؟!
من که اقــــــرار ندارم به پشیمــــــانی خویش!
مُهـــــر را پس بـــــده ای شیــخ کـه من بگذارم
سر بی حوصـــله بر نقطـــــهء پایــانـــی خویش
=== دلتنگ...=============
شبیه گـــــــچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!
حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت!
وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم!
تنـــــــم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد
جهنّــــم شد بهشتـــــم؛ تا پریـد آغوشت از چنگم
نظـــام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــرعکس شد ، دیـدم
زدی با شیشهء قلبت شکستـــی این دلِ سنگم!
گلــــویم را گرفته بُغضی ازجنسِ سکـوت امشب
"...گُل ِ گلـــدون من..." جاباز کـــرده توی آهنگم!
بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایــی... وَ دلشـــوره
ازین احساسهای مسخره...ازگوشی ام... زنگم!
فضـای شعـر هم بدجــور بوی لـــج گرفتـه– نه؟
دقیقاً بیست ویک روزاست گیج وخسته و منگم!
تو تقصیری نداری ، من زیــادی عـاشقت هستم
همین باعث شده با هر نـــگاهی زود می لنـگم!
همان بهتر کــه از هــذیان نـوشتن دست بردارم
به مرگِ شاعرِ چشمـــت قسم... بـدجور دلتنگم
=== رسم قدیمی تر ها==========
پیش از اینها عاشقی رسم فراموشی نداشت
شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت
بــــزمْ حرمت داشت و در جمــع کس با دیگری
خنــــدهء زیر لب و حــــــرف در گوشی نداشت
هر کســی از راه معمــــول خـودش میآمد و
در بســــاطش قابلــه داروی بیهـوشی نداشت
هر که در آغوش معشوق خــودش خرسند بود
در خیـالش نقشــــهء اشغــال آغوشی نداشت
پـــــردهای وقتی که میافتــــاد در بین دو تـن
تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت
گرچـــه در اوجـــم! نترسی! سایــهء بال عقاب
هیــــچ آسیبی برای هیــــچ خرگوشی نداشت
=== رسم دلبری...===========
پری!تو راچه به نامم همین پری خوب است؟
و یا برای تــــو تشبیـــــه دیگری خوب است؟
ندیده ای کــه بفهمـــی چقـــــدر روی سرت
شروع شیطنت بــــــاد و روسری خوب است
نپـــــوش! پیش مـن آن چـــادر سیـــاهــت را
نپـــــوش نسبت خـــواهر بـرادری خوب است
تــــو در مقــــایسه بـــامن قشنگ تر هستی
هـــــزار مـــــرتبه این نــابـرابــری خوب است
بــــه نــــاز کردن و لــــج بازی و زبان ریــــزی
به هر طریق که شد رسـم دلبری خوب است
عــــلاقــــهء تــو و مـــن را بزرگــتر هـــــامان
اگــــر دوبــــاره نگیــرند سرسری خوب است
شنیـــــــدن غــــزل قنــــــد پارســـــیٍ لبــت
چقــــــدر از دهــــن مــــرد آذری خـوب است
===ملول==========
اگر به کـوی تو باشد مـــرا مجــــال وصول
رسد به دولت وصــــل تو کـار من به اصول
قـــــرار بــرده ز من آن دو نـــرگس رعنـــا
فراغ بـرده ز من آن دو جـــادوی مکحـــول
چـــو بر در تو من بـــینوای بـــی زر و زور
به هیــــچ بــــاب ندارم ره خـــروج و دخول
کجــــــا روم چه کنـــم چـــاره از کجا جویم
که گشتــــهام ز غــم و جـــور روزگار ملول
من شکستـــــه بدحــــــــال زنــــدگی یابم
در آن زمــان که به تیـــغ غمت شوم مقتول
خرابتـــــر ز دل من غــــــم تو جــای نیافت
که ساخت در دل تنـــــگم قـــرارگــاه نزول
دل از جــــواهر مهــــرت چو صیقــلی دارد
بـــود ز زنــــــگ حـوادث هر آینـــه مصقول
چه جرم کردهام ای جان ودل به حضرت تو
که طاعت من بیدل نمـــــــیشود مقبول
به درد عشق بساز و خمــــوش کن حافظ
رمــــوز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
=== می خواهد چه کار؟=========
آدمی دیــــوانه چون من یار میخـــواهد چه کار؟
این سر بی عقل من دستــار میخواهد چه کار؟
شعر خــــود را از تمــــام شهر پنهــــان کردهام
یوسف بیمشتــــری بازار میخـــواهد چه کار؟
هرکسی در خــود فرورفتهست دستش را نگیر
کشتی مغــــروق سکــاندار میخواهد چه کار؟
نقشـــــههایــــم یک به یـــک از دیگری ناکامتر
این شکست مستمـــر آمار میخواهد چه کار؟
در زمان جنــــگ؛ دشمــــن زود اشغــالش کند
شهر مـــرزی جادهء هموار میخواهد چه کار؟
کاش عمــــر آدمی با مرگ پــــایان می گـرفت
مردن تدریجـــــــیام تکرار میخواهد چه کار؟
بعـد از این لطفــــی ندارد حکمـــــرانی بر دلم
شهر ویران گشته فرماندار میخواهدچه کار؟
=== دغدغه===========
غــــزلم دره ای از نسترن و شب بوهاست
مرتع دامنـــه ها دهکــــدهء آهــــو هاست
این طرف کوچــــــهء بن بست نگاه آبی ها
آن طرف کوچــــــهء پیوند کمان ابروهاست
این خیــــــابان بلنــــــدی که بـه پایین رفته
مال گیسوی به هم ریختـــــهء هندوهاست
غزلم گـــردش کاشی است در اسلیمی ها
غزلم تابش خورشیـــدبر اسکیمــــو هاست
بـاد می آید و انجیـــــر مقـــــــدس مست از
روسری های به رقص آمده درهوهوهاست
هر چه که بر سر من رفتــه ازاین قافیـه ها
از بــــه رقص آمدن بـــــــاد میـان موهاست
تلخ مردن وســـــط هالــه ای از ابر و عسل
سرنوشت همه ی هسته ی زرد آلو هاست
کار سختی است _ببخشید _ ولی می گویم
اینکه ...بوسیدنتان ...دغدغهء ...کمروهاست
=== شعر زمینی...==========
گوشهی ابرو که با چشمت تبانی میکند
این دل خامــوش را آتش فشانـی میکند
عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش
لهجهات آن نصفه را هم اصفهانی میکند
چـای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر
حبه قندی مثـــل تو شیرین زبانی میکند
گاه میخواهد قلــم در شعر تصویرت کند
عفـــو کن او را اگر گاهــی جوانی میکند
روی زردی دارم اما کس نمـیداند درست
آنچه با من عطر شالــی ارغـوانی میکند
عاشق چشمت شدم فرقی نداردبعدازاین
مهربانـی مــیکنـد ... نامهربانـــی میکند
مــاه من! شعـــرم زمینی بــود اما آخرش
عشق تو یــــک روز ما را آسمانی میکند
=== ...بهتر===========
می گــــــــــویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
بغض گلـــــــــوی مردهـــــا نشکسته تر بهتر
وقتی که چـــــــای چشم پر رنگ تو دم باشد
مردی کـــــه پیشت می نشیند خسته تر بهتر
در مکتب چشمـــــــت گرفتــــــــم کاردانی را
ابــــــــروی تو هر قدر نــــــــــاپیوسته تر بهتر
سخت است فتـــــح کشوری که متحـد باشد
موهـــــــای تو آشفتـــــه و صد دسته تر بهتر
از دور می آیـــــــــــــی و شعــرم بنــد می آید
موی تــــــــــو وا بـاشد زبـــــانم بسته تر بهتر
===بی تو=============
مرو بمــــــان که دلم تنگ مي شود بي تو
نــــگاه پنجـــــره بي رنگ می شود بي تو
شبي که خلوت من از حضـور تو خاليست
صداي شب چه بـد آهنگ می شود بي تو
تمام فـــــــاصله ها با تو مي شود نزدیک
همیشه فاصـله فرسنگ مي شود بي تو
نگاه سنگـــــــــــي من با تــو نرم تر از آب
نــــگاهِ آب ولــي سنــگ مي شود بي تو
کنــار وسعت شب يــک ستاره زيبا نيست
بــــراي من که دلم تنگ مي شود بي تو
===خدا بخیر کند=========
اگر چــــــه بادبرهـــــــم می زند خاکستر ما را
به بهمــــن می کشـــــــد اردیبهشت باور ما را
هــــزاران تــــرک شیرازی اگر روی زمین باشد
یکــــی کافیست تا برهــــــم بریزد کشور ما را
به کم کــــم رخنه کردن عادت دیرینه ای دارند
همان قومی که دشمن کرده باخودلشکر مارا
خــــودم از اول جنگی که بین ماست فهمیدم
خدا ختــــــم به خیر اصــــــلاً نکرده آخر ما را
دو روی سکه وقتی که تبــانی می کند با هم
کسی هرگــــز نخــــواهد دیـدروی دیگر ما را
نمی خــــواهم بپیـــوندم به تاریــخ معـاصرتا
هــزاران نســـل بعـد ازما بخــواند کیفر ما را
=== ققنوس بدرودی ندارد=============
گرچه باتوشرح این شب ناله ها سودی ندارد
لیک بیچـــــــــاره دل من جزتو معبــودی ندارد
در غــــزل پیچیــــــده ام اندوه بـی اندازه ام را
گرچه می دانم کـه زخم عشق بهبـودی ندارد
کیست تا در یابد ازشب گریـه هایم سوختن را
آتشی در جــانم افتــاده است که دودی ندارد
تـــا، نسوزانـــــم شمـا را آی هـــم پــروازهایم
نیست ققنــوسی که بال آتش آلودی ندارد
شعلـــهء تکــرار پروازی است درخـــاکستر من
گرچه می سوزد ولیکــــن میل نابـــودی ندارد
من سوالی از تو کردم، عاشقـی اشکال دارد؟
با تبسم هـــــای راز آلــــود فــــرمودی ندارد !
هرســــلامی می کشد باخویشتن بدرودها را
جز ســـلام عشق که با خویش بدرودی ندارد
=== تاوان...=================
معنی بخشیدن یــــک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمـــانم بگـــو تاوان آن سوگنــد چیست؟
گاه اگر از دوست پیغـــامی نیــــاید بهتـــر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
خود قضـاوت کن اگر درمـان دردم عشق توست
این سر آشفتـــــه و این قلب ناخرسند چیست؟
چنــــد روز ازعمــر گــل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هــــــم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفـــــرت، شوق، بیـــزاری، تمنـا یا گریز
حاصــــل آغـــــوش گرم آتش و اسفند چیست؟
===گمان کردم تویی==========
ناگهـــان آیینـــه حیران شد،گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهـــــان شد، گمان کردم تویی
ردّ پایــــی تــــازه از پشت صنــوبـرها گذشت
چشم آهوهــا هراسان شد،گمان کردم تویی
ای نسیــــم بی قــــرار روزهــــــای عاشقی
هر کجا زلفــی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایــــهء زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستـــان شــد،گمان کردم تویی
بــــــاد پیراهن کشید از دست گل ها نــاگهان
عطر نیلــــــوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلـــی در بــــاغ،پیراهن دریـدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی
کشتـه ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای برخاک مهمان شد،گمان کردم تویی
=== غمی ندارد...=============
وقتـــــــــــی
نــــام کوچــــــــــــک او را
در حضــــــور من بر زبــــــان می آورند .
از کنـــــــار هیـزمی خاکستـــــــــــــــر شده
از گــــــــــــــذرگاه جنگـــــــــــــــــــلی می گذرم
بـــــــــــادی نـرم و نابهنـــــــــــــگام می وزد
و قلــــــــــــــــب مـــــــــــــــــن در آن
خبـــــــــــــــــــــــــــــرهایی از
دوردست ها می شنود
خبرهــــــای بـد!
او زنــــــده است
نفس می کشد!
امــــــا ...
غمــــــــــــــــی به دل ندارد
=== خدا نکند جای من باشی =============
یا مثـل چــــــــایی که می افتــــد از دهن باشی
زخمی که من برداشتم فهمیــدنش سخت است
سخت است حتی لحظه ای هم جای من باشی
توی دلـــــــم هر روز و هر شب رخت می شویند
بایـــدبـــــرای درک این دلشـــــــــوره من باشی
در مـــــن دو روح بی قــــــــرار انگار در جنگ اند
سخــــت است با تنهــــایی ات در یک بدن باشی
در قـــــاب آیینــــــه خــــودت را گم کنی هر روز
در جـــــــالبـــــــاسی هات دنبــــــال کفن باشی
راهــــــی بـــــرای صـــــلح با دنیــــــا نمی ماند
با مــــــرگ وقتــــــی گرم جنگی تن به تن باشی
مثل جــــذامی ها شــــــدم، می رانی ام از خود
یــــک شب نشد بــــا عشق در یک پیرهن باشی
=== به مناسبت ورود عروس سپید پوش فصلها ==========
دانه های بلورین برف برتاج قصرم نشسته
و ایوان خــــــانه ام راسپیــــــدپـــــوش کرده
نعـــــره زنان گرمایم را به شــادی می خواند
که فصــــــل فصــــــــــل عــــاشقیِ تـوست
نرم و آهستــــه بیــــــا به جشـــن برفها...!!!