===اغاز پاییز===========
پاییز آغاز دلتنگی هاست
و شروع ریزش غمبار برگ درختان
و اینک در این پاییز
و در باران گاه گاه پاییزی
شروعی باش برای پایان تنهایی هایم.
پاییز آغاز دلتنگی هاست
و شروع ریزش غمبار برگ درختان
و اینک در این پاییز
و در باران گاه گاه پاییزی
شروعی باش برای پایان تنهایی هایم.
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
بـــه خـــــدا ماهیـم و تـور ِ تو را می بینم
گسی وتنـــدی وشیرینی وتلخــی ازدور
این همـه مزه ولــی شور تو را می بینم
بـــه نظرمی رسد از میکده برمی گردی
من از این فاصـــله ناجـــور تو رامی بینم
تارهرموی تویک گوشه ای ازموسیقیست
نغمه می سازی و ماهور تو را می بینم
بـه جهنــــم اگر این حرف به دارم بکشد
به خــــدا هاله ای از نور تـو را می بینم!
می نشینی که مرا داغ کنــی ای بـانو؟
می نشینــم و به هر زور تو را می بینم
کوچه برهــم زدی و پنجره ها باز شدند
چشم مـردم بشود کـــور تو را می بینم
سوداگـــران به هرچه ضرر فکر می کنند !
می خنـــــدی و به نرخِ شکر فکر می کنند
بنــــواز بــــی ملاحظــــه شلاق عشوه را
صیـــادها بــــه صید مگـــر فکر می کنند ؟
با چشمِ آبی ات چمــــدانت عجیب نیست
دریـــانوردهـــــا به سفــــــر فکر می کنند
گه گـــاه عشق میوه یِ آزاده بودن است
گه گــــاه سروهـــــا به ثمر فکر می کنند
می سوزم وبه زعم شماغیرمنطقی ست
پروانـــه ها به چیـــزِ دگــــر فکر می کنند
با مرگ نیـــــز عشق رهامــــان نمی کند
همـــواره کَنــــده ها به تبر فکر می کنند
قطعــــا به آخرِ غـــــزلی عاشقانه است
سوداگــــرانِ شاعـــــر اگر فکر می کنند
من هرچــــه می گویم بـــــده او بیشـــتر دارد!
این بــــار بد جـــــوری دچـــــار شک و تردیـــدم
این قصـــــه از اول نبــــــرد خیـــر و شـــر دارد
شخصیتــــی امروزی و اهـــــل مبـــالات است
کــــه رو بـــــه رویش آدمی عصـــر حجــر دارد
دلشـــوره و وســــواس و دلتنـــگی بــرای من
حسی که یــــــک مــادر به نوعی با پسر دارد!
یک جوراحساس غریب وگنگ ومغشوش است
کـــــه نسبتــــــی با درد هـــــای مستمـر دارد
گفتــــه: نــرو ! آنجا هوا بد جور احساسی ست
کـــــاشان بــــــرای شعــــــر های تو ضرر دارد
قطعا به جای عشق... یک جــــلاد خونریز است
شــــاید به جـــــای پنجـــــه ، ده تایی تبر دارد!
مادر به مــــن می گفت: دیوانـــــه مواظب باش
ایــــن شعــــــر بـــــازی ها برای تو خطـر دارد!
امــــا اگـــــر می شد، نمــی شد، یا نمی آمد؟!
این بـــــار هـــم این قصـــــه امـــــا و اگر دارد!
هی التماس و اشک،هی-شعری بخوانم؟- نه!
اصــــلا تخصـــص تـــوی امـــر گــوش کر دارد!
کاشان که زیر سیل های پیش از این گــم شد!
تا سیـــــل دنیـــــا را نبــــرده دســــت بر دارد!
این سیل از چشمان من سر چشمه می گیرد
ایــــــن آدم عــــاشق اقـــلا یک هنر دارد!!!!!!
مثل هر شب هــوسِ عشق خودت زد به سرم
یــک دو ساعت شــــده از حال خودم بی خبرم
بـــــال پـــــرواز دلـــــــم کو، که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!
بین این قـــــافیه ها گـــــم شده وُ در بــه درم
تا نشستـــــم غزلـــــی تـازه سرودم کـــه مگر
این همه فاصــــــله کـــــوتاه شـــــود در نظرم
بستـــه بسته "کدئین" خوردم و عاقل نشدم!
پــــدر عشــــق بســوزد... کــــه در آمـــد پدرم!
بی تو دنیــــا به دَرَک!...بی تو جهنّـم به دَرَک!
شایـــد این جملــــه شود باعــث عمری ضررم
پــــای طــــیّ العَــرَضَم! فاصله یعنی سه قدم
کفر مطلق شــــده ام ، دایــــره ای بی وتــرم
از رگ گـــــــــردنِ تـــو ، من بــه تــــو نزدیکتـرم
من را به شکل آدم تنهای دیگری
تبعید کرده اند بــه دنیــای دیگری
تا اینکه یک غروب همین چند وقت پیش
تـــو آمدی بـــه هیئت حـــوای دیگـــــری
ای عشق مدتی است دلم غرق لذت است
بخشیده ای بـه درد تـو معنــای دیگری
با خلق تو گذاشت خدا جن و انس را
ناکـــام در جواب معمــــای دیگــــــری
عمری است در غزل سخن ازحسن یوسف است
دیگـر رسیده نــوبت زیبــای دیگـری
اینبار چند میوه ی نارنج لازم است؟
در من حلول کرده زلیخـــای دیگری
پایان قصه هیچکسی جز من و تو نیست
ایـن بار من کنــار توام جـــای دیگری
گفتی که شعرهام شبیه گذشته نیست
طبعـم رسیده است بـــه امضــای دیگری
مثــــل زبـــان مـــادری ام دوست دارمت
با لهجـــهی علی اصغــریام دوست دارمت
عطری که میزنی به تنت بویش آشناست
مجنــون بـــوی بربــریام دوست دارمت
دیــوانــهی حجـــاب تــــو و چـــادرت شدم
امـــــا بــــدون روســـریام دوسـت دارمت
قصــــدم حـــلال بـودولـــی خــب اگر نشد
یـک جـــورهای دیگــــریام دوست دارمت
راجـــع بـــه من عزیــــز دلــم فکـر بد نکن
یعنـی به چشم خواهـریام دوست دارمت
وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد
تصـویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــدَم می آورد
عمری به رسمِ عاشقـی درگـل نظـــر کردم ولی
گل با تمــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد
حتـی رقابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود
بلبل بـه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد
من تـازگی فهـمیــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو
حتـی درختِ ســرو هـم از غصـه خــم می آورد
لـرزیدنِ قلــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت
مــن را به یـادِ فــاجعــه در شهــر بـَم مـی آورد
من خواب دیدم نیستـی،وَغم به قصدِ مـرگِ من
یک قهوه یِ قاجــار با مخـلوطِ سـَـــم می آورد
جادویِ من درشاعـری تنها نوشتـن بود و بـس
حـس تو صـدهـا شعــر بـر لـوح و قلم می آورد
داغ از نوعــی که من دیـدم تو را دق می دهد
«او» که اخمت راگرفت وخنده تقدیم توکرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد
برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد
چشمهایت یک سئوال تــازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابــق می دهد
زندگـــی توی قفس یامرگ بیرون ازقفس ؟
دومی ! چـون اولی دارد مرا دق می دهد
گیــــرم زمانه بدتر از این بد نمی دهد
گیــرم تمـــــام دار و نـــــداری کــه داشتم
از من گــرفتــه است و مجــــدد نمی دهد
گیرم بجای هرچه که پرسیده ام ازاوبا من به غیر پــاســخ شاید نمی دهد
این غصه ها برای دلم خیر مطلق است
وقتی خدا به بنده ی خود بد نمی دهد
با این همه به معجزه باید امید داشت
باران گلــــی به خاک مردد نمی دهد
من کــــویــــری خشکم اما ساحــلی بارانیم
ظـــــاهـــری آرام دارد بــــاطن طـوفانیــم
مثل شمشیرازهراسم دست وپاگم می کنند
خود ولـی در دستهـــای دیگـران زنـدانیـم
بس که دنبال تو گشتم شهره ی عـالم شدم
سربلنـدم کـرده خوشبختـــانه سرگردانیــــم
می زند لبخنـــد بر چشمـان اشک آلود شمع
هر کـــه باشد باخبـــر از گریــــه ی پنهـــانیم
هیـــچ دانــــایی فریب چشم هایت را نخـورد
عاقبــت کــــاری به دستــم می دهد نادانیم
هر نسیـــــمی که نصیب از گـــــل و بــــــاران ببرد
می تــــوانــــد خبــــــر از مصـــر به کنعـــــان ببرد
آه از عشـــــق که یــــک مرتبـــــه تصمیـم گرفت
یـــوسف از چــــــــاه درآورده بـــــته زنــــدان ببرد
وای بر تلخــــــــــی فرجــــــــام رعیــت پســـری
که بخــــواهـــــــد دلــــی از دختر یــــک خان ببرد
ماهــــــرویی دل من بـــــرده و ترســم این است
سـُـرمه بــــر چشم کشــــد ، زیـره به کرمان ببرد
دو دلـــــــم این کـــــــه بیـــــاید من معمـولــی را
سر و ســـــامان بـــدهد یــــــا سر و سـامان ببرد
مرد آنــــــــــــگاه که از درد به خــــــود می پیچد
نـــــــــاگزیـــــــــــر است لبـی تا لب قلیـــان ببرد
شعـــر کـــوتـــــاه ولی حرف بــه انــدازه ی کوه
بایـــــــــــد این قـــــــائــــله را "آه" به پـایان ببرد
شب به شب قوچی ازین دهکده کــم خواهدشد
مــــاده گــُـرگی دل اگــــــر از سگ چـوپان ببرد!
بايد کمـــک کنـی کمــرم را شکسته اند
بالـم نمی دهنـــد ... پرم را شکسته اند
نه راه پيش مانــــده برايـــم نه راه پس
پل های امن پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشـک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشــان خـودم هم نمی دهند
آیینــــه های دور و بـــرم را شکسته اند
گلهای قاصـــــدک خبـــــرم را نمی برند
پـــــای همیشه سفـــرم را شکسته اند
حالا تــو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند
فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم
عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد
وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم
بعد از این چقدر این طرف و آن طرف زدن
فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم
یک آسمان اگر چه به رویم گشوده است
من راضیم که در قفسی جز تو نیستم
حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز
دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم
وقتی که غـــم عشق تو در پیش نبود
این قـــــــــدر دلم اسیـر تشویش نبود
هر جـــــــور حساب می کنم می بینم
عاشق شدنــــم ، حماقتی بیش نبود
اصــــلا قـرار نیست که سرخـــــم بیـاورم
حــــــالا که سهــــم من نشدی کم بیاورم
دیشب تمام شهــــر تو را پرسه می زدم
تــــــا روی زخمهــــــــای تو مرهم بیاورم
می خواستم که چشم توراشاعری کنم
امّـــــــــا نشد کـه شعــــــر مجسم بیاورم
دستم نمی رسد به خودت کــاش لااقل
می شد تو را دوبـــــاره به شعـرم بیاورم
یادت که هست پای قراری که هیچ وقت
می خواستــــــــم برای تــو مریم بیاورم؟
حتـــی قرار بــــــــود که من ابـر باشم و
بــــــــاران عاشقـــــــانه ی نــم نم بیاورم
کلّــــــی قرار با تـــــــو ولی بی قرار من
اصــــــــــلاٌ بعید نیست که کم هم بیاورم
اما همیشــه ترسم از این است٬ مردنم
بـــاعث شـــــود به زنـــــدگیت غم بیاورم
حــوّای من تو باشی اگر٬ قول می دهم
عمـــــــراً دوبــــــاره رو به جهنّــم بیاورم
خود را عـوض کنم و برایت به هر طریق
از زیــــــر سنگ هـــــم شده٬ آدم بیاورم
بگذار تا خـــــلاصه کنــم٬ دوست دارمت
یا بــاز هم بهــــــــانه ی محکـــــم بیاورم
گرچه چشمـان تو جـــــــز درپی زیبایی نیست
دل بکن ! آینـــــه این قــدر تمـــــاشایی نیست
حاصـــــل خیــــــره در آیینــه شــــدن ها آیـــــا
دو برابـــــــر شدن غصـــهء تنهـــایی نیست ؟!
بـــــــی سبب تـا لب دریــــا مکشــان قایــق را
قایقت را بشکــن! روح تـــــــو دریــایـی نیست
آه در آینــــــه تنهـــــا کــدرت خــــــــــواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحـــــایـی نیست
آنکه یک عمربه شوق تو دراین کوچـه نشست
حــــــــال وقتی به لب پنجــره می آیی نیست
خواستــــــم با غم عشقش بنـــویسم شعری
گفت: هـــــر خواستنــــی عین توانایی نیست
هوشم به نگاهی برد ، جانــــــــانه چنین باید
یک جرعه خرابـــــم کرد ، پیمانــــه چنیـن باید
تا کــــــــرد بنـا عشقت ، افسانـــهٔ هجـران را
در خــــــواب فنــــا رفتم ، افسـانه چنین باید
از بس که غبار غــــــم، از سینــه بشد رُفتـه
تا زانـوی دل گرد است،این خــانه چنین بایـد
بیـــــــــگانه به دور من ، رخســاره کند پنهان
رنجش نتـــــــــوان کـردن، بیـــگانه چنیـن باید
نادیــده جمـــــال او ، مهـــرش ز دلــم سر زد
ناکــــاشته می رویــد ، این دانــــه چنین باید
می بینم ومی جویم ،می چینــم و می ریزم
می خنـــدم و می گریـم ، دیوانــه چنین بایـد
در خون ،جگر عرفی ، می غلتد و می سوزد
در آتش خــود رقصـــد ، پــــروانه چنیـن بــاید
در همـــــان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شانـه ای لـــــــرزید، بــــــاران ها به دنیا آمدند
تـوی گلـــدان زمین انسان گلـــــی دلتنــگ بود
گـــل تبسـم کرد ، گلـــدان ها بـــــه دنیا آمدند
گیســــویی آشفت، انـــــدوه غریبتان تازه شد
شانه ای خــم شد ،پریشــان ها بـه دنیا آمدند
بعـــــــد بـــاران آمد و دنبــــــال زلــف ما دوید
بـــــــال وا کردیم، توفـــــــان ها به دنیا آمدند
حسرتــــــی خشکیـد، بــاغ فطرتی بیدار شد
حیرتی گــل کرد، عرفــــــان ها به دنیــا آمدند
دیده واکردیم دیدیم آسمان درچشــم ماست
چشم را بستـــــیم مژگــــان ها به دنیا آمـدند
پیش تر از ما و من اویـــی به نـام عشق بود
ایـــــن و آن مـُردند تا " آن" هـــا به دنیـا آمدند
کفرو عصیان برمدار خشم و شهوت می تنید
با دعـــــــای عشق، ایمــان ها به دنیا آمدند
آدمی در غــــــار تنهــایی به دوری فکر کرد
دور دوری بــــــود دوران هـــا به دنیا آمدند
خانه ها دلتنگی حـــواست، پشت کوچه ها
آدمی گــــــم شد، خیابـــان ها به دنیا آمدند
من به دنبال کسی می گردم از روز نخست
ازهمــــان صبحی که انسان هابه دنیا آمدند
تو را خبــــر ز دل بیقـــــرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسـار باید و نیست
اسیر گریـــــهٔ بیاختیـــــــــار خـویشتنم
فغــان که در کف من اختیـار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحــدم نفسم بی غبار باید و نیست
مـرا ز بــــــــادهٔ نوشیـن نمیگشــاید دل
که می به گرمی آغـوش یار باید و نیست
درون آتش از آنـــم کـــــه آتشین گل من
مرا چــــــو پارهٔ دل درکنــار بـاید و نیست
به سردمهـــــری باد خزان نبـاید و هست
به فیــضبخشـــی ابــر بهار باید و نیست
چگــونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چـــــو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجــــا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنـــم گل اشکبار باید و نیست
"رهی"به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصـل دلــم را قــرار باید و نیست
اینجــــــــــا همــه آدم به آدم می شناسندم
یک مرد با اخــــــلاق در هم ، می شناسندم
از هـــــر کسی نام و نشانم را که پرسیدی
دیـدی که بی اغراق اگـر کم،می شناسندم
هرگز نگفتـم که خــــدا هستم ، ولی مردم
کافــر شدند و خـــــالق ِ غم می شناسندم
هر چنـــــــد بی نام و نشان امــا کبـوتر ها
از بس بـرایت نــامــه دادم ، می شنـاسندم
آنقـــــدر دنبــال تو گشتــم شهـر را هر روز
دیگر تمــــام کوچــه ها هــم می شناسندم
آری همیــــن امــروز و فـردا باز می گردیم
ما اهل آنجـاییم ، از اینجـــــا باز می گردیم
با پای خـــود سر درنیاوردیم از این اطراف
با پـــــای خود یـــک روز اما باز می گردیم
چون ابرهـــــا صحرا به صحرا برد مارا باد
چون رودها صحرا به صحرا بازمی گردیم
این زندگی مکثی ست مابین دوتا سجده
استغفـــــراللهــی بگو، مـا باز می گردیم
بین جمـــــاعت هــــم نماز ما فـُـرادا بود
عمریست تنهاییم و تنهاباز می گردیم(۱)
مـــا عاقبت "انـــا الیه راجعــــون" بر لب
از کوچــــهء بن بست دنیـا باز می گردیم
-------------------------------------------------------
(۱) و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره( همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان)انعام/۹۴
درپـــی خـــواب زمستــــان بــاور گلــدان شکست
رفتـنت کابــــوس هــــای بـــــاغ را تعبیــــر کــرد
شاخه های سرو هم در عصر یخبنـــدان شکست
عده ای در روستــــا با عشـــق مشکـــل داشتند
مرد چوپانی نی اش در دست نــــامردان شکست
دختــــر ارباب رعیـت زاده ای را جــــا گذاشت
قاب عکسی مشترک باچهره ای خندان شکست
پک به سیـــگارش زد و تــــوی گلویش حبس کرد
داد زد مهــر سکـوت کهنـــه ی زنــــدان شکست
عصرها تنــــها نشستن-کــــافه-پی در پی دلش
بـــــا مــرور خاطراتـــی از حنــــابنــدان شکست
چـــای را یکباره نوشید و لبش می سوخت ...آی
دست لرزید(استکان )درحسرت (قندان)شکست
بعــد اقــرار هــــزار و سیصد و انـــدی غـــــزل!
بغض شاعر ساده در جمــــع هنرمندان شکست
در سرم بــاش و بیــا یکسره سرسام بده
قدری از بـــادهء تـــه مانده در آن جام بده
بنشین دود کنـــم هستـــی خـود را با تو
مثل قلیـــان دو سر چـاق به من کام بده
گرهء روسریت را کمـــی امشب شُل کن
به تمام شعـــرا...نه...به من الهـــام بده
رعیت بـــاغ تـوام دختــــر اربـــاب فقـــط
مشتی از نـــو بـــر هرساله ی بادام بده
دست کم جای جوابــی به سلامم یکبار
بی تفـاوت نگـــذر از من و دشنــــام بده
حکم دادی به خـــداحافظی آخر، قبلش
قدر یک بوسه به من فرصت فرجام بده
به ســـراغ من اگــــر آمدی آهسته بیا*
غــزلی تـــــازه بخـوان ، فاتحه آرام بده
بی تو مهتاب شبی...!؟ نه ...! شب بـارانی بود
دلـــم، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود
راه می رفتم و هی خـــون جگـــر می خوردم
در سرم فکــــــر و خیالــی کـه نمی دانی بود
لشــکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساســــانی بود
آه دریــــــــــاب مرا دلبـــر بـــــارانـــی من
ای که معمــــــــاری ابــــروی تو گیــلانی بود
توبـــــــه ها کـردم و افســـوس نمی دانستم
آخرین مرحــــــــله ی کفــــر، مســلمانی بود
همـــــــه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بــودند
حیف، دیــــــوانه ی یک برده ی کنعــــانی بود