=== خیال می کنم که از اول هم مرا دوست نداشت=======

خــلاصه چشم تو ما را عجیـب دوست نداشت

که عاشقـان عجیب و غریــب دوست نداشت  

بهـــانه ی دیـــــدن روی تـــــو بــود روی زمین 

وگرنه آدم بیچـــاره که سیب دوست نداشت  

خیــــال پاره ی پیــــــــراهن است در چشمت 

که یــوسف دل ما را نجیـــب دوست نداشت  

کدام کفـــر؟ شیطـــان اگــر که سجــده نکرد 

برای عشق قشنـگش رقیب دوست نداشت 

خلاصــــه باز همـــــــان حرف هـــای تکـراری

که چشـم تو دل مارا عجیب دوست نداشت  

=== چه خوب ============

بین مان هیچ کجا فاصـــله ای نیست، چه خوب!

 و بـرای دلمـــان مشغـــله ای نیست، چه خوب!

شهر احســاس من از حس شدنت آبـــــاد است

 این طــرف ها خبر زلـــزله ای نیست، چه خوب!

اگـــر اینـــــــجا دل من وســــوسه ی دیدن شد

گفته ای:"آمدنت مسئــله ای نیست"،چه خوب!

ساحـــل شـــادی مان را کـــه تصــــرف کردیم

 و برای غم مان اسکـــله ای نیست، چه خوب!

دستــــه گل های من از خنده و تقــــدیم تو اند

پاسخ خنده من جز "بله" ای نیست، چه خوب! 

=== خاطرات پاییز============

پاییز که شد

رفتگری را که عاشق بود

اخراجش کردند

او دیگر برگهای پاییز را جارو نمی کرد

او فقط شبانه برگ ها را قدم می زد

 

===عاشق نميشوم، دلواپسم نباش=========


عاشق نميشوم، دلواپسم نباش
دستاني از تهي، پاهايي از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...

*****

حال مرا مپرس، چيزي مهم که نيست...
اين دلشکستگي، اقرار بي کسي است
درگير من مشو، همدم نميشوم
حوا مرا ببخش... آدم نميشوم...
*****
تقصير تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدي، من خواستم نشد
درگير عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز يک سقوط، ديگر نه تو نه من...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين!

شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهاي خويش، حال مرا بفهم
شکلي شبيه خود، با چشم گريه سوز
باور نميکنم، آئينه را هنوز...

*****

از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش

حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين

=== که چه!؟==============

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!
  ‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا › که چه ؟

  اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -

  مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!
 
  بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!

  بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!

  راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر !

  آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟

  پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!

  بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟

  من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچوقت!

  آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

  من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم

  پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟!

=== دلتنگی============

 

دلتنکیم را با فاصله می نویسم . . .

تا شاید فاصله ای بین دلم و تنگی بیفتد . . .

چه خیال خامی . . . !

این مدار فاصله مورب است . . .

چندی که بگذرد...دوباره می شود:

تنگی دل...! 

===خدارا مرور کن===============

درنوبتـــــــي دوبــاره دلت را مــرور كن !
ازغـم به هربهانـــــه ی ممكن عبور كن !

رحمــــي كن اي عــزيز به آبادي خودت!
فكري براي كشتن اين بـــــوف كور كن !

اي خيس گريه هاي كدورت، كمي بخند!
اين ابــــرهاي مملـــــو تب را صبور كن !

گيــــــرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد؛
يك آسمـــــــان تازه و يك جاده جور كن!

من بي شبيــــه تر زتـو با شب نديده ام
با شعلـــــه در برودت ذهنم خطور كن !

ياغي!هبوط فرصت تقسيم سيب نيست
ياغـــي گري نكن … و خـدا را مرور كن !

=== خدا کجاست=============

خدا

در قلب آن

کودک فقیر است

در همسایگی آن حاجی...

و حاجی...!

در بین عرب ها

به دنبـــــــــــــــال خدای

 بخشنــــــــــــــــده می گردد

=== در داغ داغ شدن کودکان مدرسه ===========

درد داری، به تـــــــو لب دوختن آموخته اند
به تو در مــــدرسه ات سوختن آموخته اند
زخــــــم ای کاش در این مرحله ترکت بکند
درد داری وکسی نیست کـــــه درکت بکند
سر تو گـــــــــرم از آتش، سر تو گرم از دود
خلق: سرگرم ضریحــــی که النگوی تو بود
چشم امیـــــد به این خلق چرا می دوزی؟
خلق: سرگرم خرافـه ست نه آتش سوزی
خلق:به نان جو وسیری امشب راضیست
خلق:سرگرم تو،نه،گرم سیاست بازیست

درد داری و کســـی نیست به دادت برسد
بودن درد قـــــــــــــرار است به عادت برسد
لال باشـــــــم اگــــــــر از داغ تنت ننویسم
ننــــــگ بر من اگــــر از سوختنت ننویسم
بغض در لهجه ی نطق قوی ام افتاده ست
آتش از مدرسه در مثنـــوی ام افتاده ست
قصه ی سوختــــــن مدرسه ها تکراریست
آتشی بوده که بر شانه ی مردم جاریست
آفت ازخانه جهل است که درگوش شماست
مارضحاک(خرافه ست)که بردوش شماست
بغضــــــــــم اندازه ی یک باغ شکفتن دارد
درد با مــــــــــــــردم بی دردچه گفتن دارد؟

=== بیزارم کرده ای از همه چیز==============

یقین بــــــــدان که خطایم نمی شود تکرار


"مرا به دغدغــــــه های شبانه ام بسپار"


به سایه های سیاهی که رنگ می بازند


به ضجه های عمیقی که می زنم هر بار


به لرزه های دودستی که عاشقم کردند


به خاطـــــــرات عزیزی که از تو اند انگار


ببین به جای خودم از تو شعر می گویم


ردیف و قافیــه...لعنت به کل این اشعار


مرا رهـــــــــــا کن و دیگر نیا سراغ دلم


مرا ز هر چه شبیه تو کـــــرده ای بیزار


=== الهی خراب شود=========

الهی خراب شوی ای دریا

بر سر ماهی ها

که بی تو نمی شناسند آب را

والهی تو هم

خراب شوی ای عشق

بر سر من

که بی تو نمی شناسم دنیا را

=== من شما را دوست دارم ================

خانم شديدن من شما را دوست دارم

عطر خيال من - تو - ما ... را دوست دارم

اين روزها حال و هوايم معتدل نيست

اصلن من اين حال و هوا را دوست دارم

سالن هواي بودنت را مي دهد چون

من عطر و گرماي فضا را دوست دارم

از دور مي آيد صداي كفش هايت ...

من اين صداي آشنا را دوست دارم

توي كلاس درس ؛ تو گرم نوشتن

من كندن اسم "شما ... " را دوست دارم

خانم اجازه ؟ "مي شود من جزوه ات را ..."

چون بوي عطر جزوه ها را دوست دارم

لبخند هايت مثل يك ديوان حافظ

اين شعرهاي پر ادا را دوست دارم

هر حالتت مانند يك ژانر رمانس است

من ژانرهاي سينما را دوست دارم

با چشم هايت مي شود جادوگري كرد

من چشم هاي پرحيا را دوست دارم

اين ذكرها را در نمازم با تو گفتم :

من اَشهد اَن لا ... شما را دوست دارم

شايد تو را هم آرزو كردم در اين شب

حس عجيب اين دعا را دوست دارم


=== گریان===============

لحظـــــه‌ی بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را
 در دل ابــــر، نگــهـــداری بـــــاران سخت است
 زیـر بــــــــــاران که به من زل بزنی خواهی دید
 فن تشخیص نم از چهره‌ی گریان، سخت است


=== باید بشود===========


بیستون هیـــــچ،دماوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غـزل؛ حال و هوایم ابریست

هیچ کس مانـــع این بغض نباید بشود

بی گــــــلایل به در خانـه تان آمده ام

نکند در نظر اهل محـــــــل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ماراخط زد

ناگهـــــان آمد تا اسم تو ابجــــد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت،آمد و برد

او فقط آمده بــــود از دل ما رد بشود

تیشه برداشتـه ام ریشه خود را بزنم

شاید افسانـه ی من نیز زبانزد بشود

بازهم تیغ ورگ ومرگ برم داشته است

خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...



=== دیگر دور دور جوان هاست ============

مزه عشق به اين خوف ورجاهاست رفيق!

عشق سرگرميش آزار و تسلاست رفيق!

قيمت يک سحرآغوش چشيدن، صد شب

گريه و بغض و تب و آه و تمنــاست رفيق!

نشدم راهي اين چشمه که سيراب شوم

تشنگـی خاص‌ترين لذت دنيـاست رفيق!

بارها تا لب ايــن چشمه دويده است دلم

آبش امـــا فقــــط ازدور گواراست رفيق!

اسم آن روز کـــه ناميده‌ایـــش روز وصال

درلغت نامه‌ من«روزمبـــــاداست»رفيق!

«نيست درشهرنگاری که دل ماببــــــــرد»

بنشين شعربخوان،دورجوانهاست رفيق!


=== خیلی چیزها رو باید بلد باشی===============

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی٬٬،،،،،



=== خدا رحم کند============

چشم‌های تو چه زیباست خدارحم کند 

ماه هم محـــو تماشاست خدارحم کند

روی دیــــــوار بلنــــــــــد دل بی‌ایمانم 

سایه‌ی وسوسه پیداست خدا رحم کند

جای مهتاب به آن چشـــم نگاهی بکنید

ماه مجنـون شده لیلاست خدا رحم کند

شانه‌ام خـــــــم شده از بار گناه و تردید

دوزخ عشق همین جاست خدا رحم کند

ننـــگ بر نام اگـــــر از تـــــو مرا دور کند

عصر من عصر زلیــخاست خدا رحم کند

جای منع من دیــــــوانه کمی فکر کنید

موج دیـــــوانه‌ی دریاست خدا رحم کند


=== تازه فهمیدم من هیچ نیستم=============

فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم

حــــال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر شهر

من ديگـــــــــر ديوانه ی گلهاي مريم نيستم

پا به جنـــگل مي گذارم ، آهوان رم مي كنند

از چه مي ترسيـــــد آهوها ؟ من آدم نيستم

هر نسيمي مي تـــــواند شاخـه ام را بشكند

بادهـــــاي هــــرزه فهميــدند محــكم نيستم

شبنمي سرمست بــودم روي گلبرگي سپيد

چشم واكــــردم همين امـــروز... ديدم نيستم


=== پنجره============

دلی که نشسته کنار پنجره زار می زند

و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند

غروب ها که می شود خیال چشم های تو

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند

یکی نگاه می کند یکی گناه می کند

یکی سکوت می کند یکی هوار می زند

و عشق درد مشترک میان ماست با همه

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند

درست مثل بازی گذشته های شاعری

که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود

شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند


===ضرب شصت===============

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه ؟


=== تو رفتی============

یادت هست...

روزی پرسیدی...

 این جاده کجا می رود...

و من سکوت کردم...

دیدی آخر...!؟

جاده جایی نرفت...!

آن که رفت ...

تو بودی

===معتاد تو شدم=========

                  مخدر نگاهَت کـه
          دَر چـای عشـق تو حَل شد
        معتــــــــــــاد تــــــو شــــــدَم
      حــــــالا کـــه گـــــاه و بی گــــــاه
     خشــخـــاش می چینـــــَــــد دلَــــم
       دیگَــــــــر تَـــزریــق خیـــالَت هَــم
       تسـ
کین نمی دَهَد
درد نبودنَت را
          آخَـــــر مَــــرا می کشَـــــد
                  این خماری “تــو”

=== به تو محتاجم ==============

به آغــــــــوش تو محتاجــــــــــــم برای حس آرامش

بــــــــــــرای زندگی با تو، پر از شوقم، پر از خواهش

به دستـــــــــای تو محتاجــم برای لمس خوشبختی

واسه تسکین قلبی که براش "عادت" شده "سختی"

به چشمهـــای تو محتاجـــــــــم واسه تعبیر این رویا

که "بازم میشه عاشق شد!!!" تو این بی رحمی دنیا

به لبخند تو محتاجــــــــــم که "تنها" دلخوشیم باشه

بذار دنیــــــــــــای بی روحم به لبخنــــــد تو زیبا شه

به تو محتاجـــــــــم و باید "پنــاه" هق هق ام باشی

همیشــــــــــــه آرزوم بوده هنــوزم عاشقم باشی...

همیشــــــــــــه آرزوم بوده هنــوزم عاشقم باشی...

همیشــــــــــــه آرزوم بوده هنــوزم عاشقم باشی...

===فراموشم مکن ====================

ای نشستـــــــه درخیال من، فراموشم مكن
با فراموشی و تنهایی، هـــــــم آغوشم مكن

زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن

می تــــــراود تا شراب بــــــوسه از جام لبت
از شراب تلــــــخ تنهایـــــی قدح نوشم مكن

دودم و از شعـــــله دارم دامنی رنگـین به بار
این شرر از من مگیــر از نو سیـه پوشم مكن

چون صبادرجستجوی خودبه هرسویم مكش
همچو گیسـوی سیاهت خانه بر دوشم مكن

این دل درد آشنـــــا را در شـــرار غــم بسوز
هر چه می خواهی بكـن اما فراموشم مكن

=== لعل لبت ==========

با لبـــــان تولبــــــــم حـــــال و هوایی دارد
مست می گردم و مستی چه صفایی دارد

لب لعــــــل تو ننوشم، چه بنوشم؟ که لبم

در حضــــــور لب تو، شــــــوق گدایی دارد

چشم بسته ز لبـــــان تو بنـــــوشم تا صبح

شب نوشیــــدن می، شور و نــــوایی دارد

جـــان ما می رود از نــــــوش لبت نا هنگام

این عجب نیست که هــــرجـام، بهایی دارد

کام ما با شکر لـــــعل تو شیـــــرین گشته

ورنه تلخــــی به لبانــــــــــم، آشنایی دارد

بال پــــــرواز نــــــدارم کـــــه روم تا ملکوت
با لبـــــان تو دلم فکــــــر رهــــــــایی دارد

پر ز شبنــــم شود این بوســـــه بارانی ما

غم دردی است کـــه از فکـــر جدایی دارد

===زمان آشنایی من با عشق ============

و من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود،

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم،

و هنگامی تشنۀ آتش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا...
.

=== بغض==========

ســــخـــت اســـت

 وقتـــي از شـــدت بـــغـــض

 گـلـــو درد بگـــيري و همـه بگـويـند

 لبـــاس گـــرم بـــپـــوش

=== بی تو==============

مي روم بي تو ولي ثــــــانيه ها سنگين است

شعر چشمان غـــــــــزل گوي تو آهنگين است

همسفـــــــــــر سهم من ازفصل شکوفايي تو

گل ياســـي است که از حادثه عطرآگين است

کوچه اي منتظـــــــر و پنجـــــــره اي رو به نياز

خاطراتي است که بردوش زمان سنگين است

واژه ها گـــــــم شده در لهجه نيلـــــــوفري ام

مي روي بي تو ولي ثــــانيه ها سنگين است

=== کوچه های انتظار===========

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ

" ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ "

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ..

...

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ..

ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ...

ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ....

=== صیاد صید شد===========

بغضم میان حنجــــره فریــــاد دارد می کند

دردی درون سینه ا م بیـــــداد دارد می کند

سوگند بر چشمان تو بر عهــد و بر پیمان تو

این دیده اشــکم را دگــــر آزاد دارد می کند

از دوریت ماه ختـــن آتش گــرفته جان و تن

خورشیـــد هم از داغ من فریاددارد می کند

در خرمن افسانه ها آتش زدی پـــروانه هـا

جزمن دگر این عاشقی فرهاد داردمی کند

با که بگویم سردیم محتاجی و شب گردیم

ای آسمـــــــان یارم مرا بر باد دارد می کند

این چرخ بااین پیریش دست ازسرمابرنداشت

بازم نگـــــر مکری دگـر بنیــاد دارد می کند

دستم رهـا کردی بتـم من کودکی نوپا بدم

بنگر که این کودک چنــان فریادداردمی کند

صیــــاد صیادان بــــدم افسانـه شاهان بدم

اکنون نگر صید ای خدا صیــاد دارد می کند

منظومه درد مرا در یــــــــادها باید نوشت

گویی جهــــان درد مرا از یاد دارد می کند


=== فاصله==============

از دور می آیـی امـا ســـــــرد ؛

تـابستـان از سـردی ات یـخ می کنـد ؛

آمـــــــــده ای ، امـــــــــا ...

لبـاس هـایـت خیــــــس از دلتـنگـــــــــی ؛

و سـایــــه ات دیـگـــر نـفــس نمی کـشــــــد ؛

حـتی مـــاه چشـم هـایـت نـورافشـان نیـسـت ،

ایستـاده ای کنـارم ؛

امـا ...

فـاصلـه ‌ی مـا بیـش از همیـشـه دورتـر از اقیـانـوس و آسـمـان !

=== نمی دونم چم شده===========

این روزا تا بارون میـ ـ ـ ـ ـ ـاد


میزنم بیرون از خونه میرم قـ ـ ـ ـ ـ ـ ـدم میزنم


نمی دونم چه مرگمـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه


شاید دلتنگـ ـ ـ ـ ـ ـ ــم


شاید نگرانـ ـ ـ ـم


شایدم غمگیـ ـ ـ ـ ـ ـنم


یا شایدم تنـهـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ام


نمیدونـ ـ ـ ـ ـ ـم 


ولی فکر کنم خیلی داغـ ـ ـ ـ ـ ـ ـونم چون ..... 


بارون قطع میشه ولی هنوز صورت من خیسـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه ....

=== کاش==========

کاش …


خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …


جفت هر کس رو باهاش می آفرید …


تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …


به اجبار ، خودشون رو جفت نشون نمی دادند.................

=== منزل ===========

حکایت یکایک ما
حکایت آن قطره آبی است
که از ابر چکید...
نمی دانیم که منزل آراممان کدام است...
مسیر حرکتمان راز ماست...
رازی که منزل نهایی ما را در خود دارد...
چه خوب است اگر آن منزل
اقیانوس بی انتهایی باشد...

=== دوست دارم آدمهای ساده را=========

آدمها ساده می آیند... 

ساده دلت را با خود می برند... 

ساده خسته می شوند از دلت... 

ساده دلت را می اندازند دور...

می شکنند... 

ساده می روند... 

به همین سادگی...!

می بینی!آدمها خیلی ساده اند...!

 

===تباهی===========

درشهري که

خورشيد رابه قيمت

 شمعـــــي نمي خرند،

پروانه شدن يعنــي

تبــــاهــــي

=== 5دقیقه عاشقی=========

حسین پناهی:

اگــر انسان هــا
قـــــــــــــادر بودند
 روزی ۵ دقیقه عاشق باشـند،
حسرت بهشت جـــوک می شد
و کرکــره جهنــم پایین بود..

=== عمق من==========

زندگی در اعماق امن است

اما زیبا نیست !

ماهیانی كه در اعماق زندگی می‌كنند

صید نمی‌شوند

اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند

كشتی‌ها را نمی‌بینند

حالا اسبی زیبا

پا به دریا می گذارد

او را نیز نخواهند دید

بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است !

===تنهایی============

تنهایی

درست مثل پیری ست

خمیدن تک درخت است

بر لبه پرتگاه.

تنهایی

تجسم راه های مسدود است

بیچارگی روباه است

در یک قدمی مرگ و ترن.

محبوب من!

من تنهایم بی تو

هیچ کاری نمی توانم بکنم

دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم

و این تنهایی تلخ است

تلخ مثل نگاه نوازنده ای که

با دست های بریده به پیانو می نگرد!

===یک لیوان شیر============

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصيل خود را بدست مي آورديک روز به شدت دچار تنگ دستي و گرسنگي شد و فقط يک سکه نا قابل در جيب داشت.در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مي اورد تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند.با اين حال وقتي دختر جوان زيبايي در را برويش گشود دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است.برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد.پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت:چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هيچ.پسرک در مقابل گفت:از صميم قلب از شما تشکرمي کنم.
پسرک که هاروارد کلي نام داشت پس از ترک خانه نه تنهااز نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد.تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد..

سالها بعد......
زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند.دکترهاروار د کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد.او بلافاصله بيمار را شناخت.مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد براي نجات زندگي وي به کار گيرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد.
روز ترخيص بيمار فرا رسيد.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند.نگاهي به صورتحساب انداخت.جمله اي به چشمش خورد.
”همه مخارج بيمارستان قبلا با يک ليوان شير پرداخته شده است"

== دیگر فرقی نمی کند==========

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم که نبودی

برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم...

=== از خاطرت می روم=========

شعر هم اگر نگویم

مرا که...

هیچ گلی

همنامم نیست

وهیچ خیابانی هم به نامم نیست

چگونه به یاد خواهی آورد!!!؟؟؟