=== خدایا ...لطفا==========
خدایـــا...
در چشمهایــم
ابر کوچکی گیر کرده است
کـه انگـــار خیــــال باریـــدن نـــدارد...
مـی شود فقط برای چنــد
دقیقه محکم مـرا
بغل کنی...؟!
خدایـــا...
در چشمهایــم
ابر کوچکی گیر کرده است
کـه انگـــار خیــــال باریـــدن نـــدارد...
مـی شود فقط برای چنــد
دقیقه محکم مـرا
بغل کنی...؟!
تکـــــرار سال های تاریــــــک پشت سـر
سالهـــــایی که توشــــــون از تو اثر نبود
نه یــــه نشونـــــی و نه خــــط ونه خبر
یه ماهـــــی قــــــرمز مـــرده رو آب تنگ
که خـــواب آخرش یـخ بسته تو چشاش
یه سبــــزه ی تُنُـــک تو کاسه سفـــال
که گنـــــدمی شدن... رویـا شده براش
یه دسته سنبـــل پژمــــــرده ی بنفش
باچند تا سکـــــه ی ده شاهـــی سیاه
یه ساعـــت خـــــراب که کـل زندگیش
وقت رو نشـــون داده ...! اما به اشتباه
این سفـــره ی منه تـو قحطی چشات
وقتـی کـــه دوره دور از خــلــوت منـی
وقتـــی که لااقــــل واسـه گذشته ها
یادم نمـــی کنـــی زنگــــی نمی زنی
دوز از تـــو سال من روزاش پر از غمـه
روزایی که توشون ازتو نشونی نیست
دور از تو ســـال نو از کهنــــــــه بدتره
این سفره خالیه این خونه خونه نیست
من پای سفـره ام این سفره ی سیاه
توهم کنــــار یه سفـــره پر از بهــــــار
اما گـــلایه نیست این رسم عاشقــه
حتی بـــــدون تو می چــــرخه روزگار
این سفره ی منه تو قحطــی چشات
وقتـــــی که دوره دور از خــلــوت منی
وقتــــی که لااقــل واسه گذشته ها
یادم نمـــی کنــی زنگـــی نمی زنی
بچه خیلی گشنش بود...
از پشت شیشه رستوران نگاه می کنه
می بینه یکی داره کباب می خوره!
اینقدر غرق خوردن یارو می شه که یهو...
با انگشت می زنه به شیشه رستوران!
یارو می گه: چته؟!
مرض داری به شیشه می زنی با اون دستای کثیفت...!
بچه می گه: لطفاً پیاز هم بخور...!
من نمی دانم چیست
که چنین زار و پریشان شده ام
و چرا... ؟؟
مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟
نکند باز من عاشق شده ام!؟
من نمی دانم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟
و مرا می شکند ، می سوزد.
و مرا زود به هم می ریزد .
نکند باز من عاشق شده ام!؟
راستی ...!
نگرانی من از بابت چیست ؟
و چرا این همه رفتار ترا می پایم
و چرا این همه دلواپس چشمان توام؟
ریشه ی این همه دلتنگی چیست ؟
نکند باز من عاشق شده ام !؟
آه ...ای مردم این دهکده ی موهومی
به همه می گویم...!
اگر عاشق شده باشم
خون من گردن اوست
که در اقلیم مجازی هرشب
تا سحر...
بال در بال دلم می چرخید
و برای دلم افسانه ی دریا می گفت
خون من گردن اوست...!

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
شراب شعر چشمان تو
هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز
رود آنجا که میبافند کولیهای جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود میسوزند
همان جاها، که اخترها به بام قصرها مشعل میافروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل میسایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را میآرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست
همین فردا، همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار میبندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند
قناریها سرود صبح میخوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور میبینم که میآیی
تو را از دور میبینم که میخندی
تو را از دورمیبینم که میخندی و میآیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسمهای شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!
سیاهی تار میبندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمانها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد ، تا کوچه ها را بگردد
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران ، تا بر زمین ببارد
نیمی از بادکنک هایم برای تو
تمام غم هایت برای من...
آه من چقدر خودخواهم !!
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
هر چنـــــد با تو شادمانم لحظهها را
از گريـــــــههاي احتمالي ترس دارم
هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم
همـــــواره از آغوش خالي ترس دارم
ما دو درخت در کنــــار رود هستــــيم
با اين همه ازخشکسالي ترس دارم
از چشـــم بــد بايـــد تو را زيبا بپوشم
از شـــوري چشم اهالــي ترس دارم
از اين که ما مثل دو تـا ماهي بچرخيم
در برکـــههاي بيخيــــالي ترس دارم
از خـــود که گــــاهي آبـم اما گاه آتش
از ايــن دل حالــي به حالي ترس دارم
نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشقتر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلسافروزی تو ماه مجلسآرایی
منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوسجو را
بهار شادیانگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمیماند
میان شاخههای گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزردهدل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها به ترک جان توانایی
============== رهی معیری ===============
نمی دانم که بر میداشت این بار گرانش را
من بیچاره چون بوسم رکاب شهسواری را
که نگرفتهست دست هیچ سلطانی عنانش را
فلک کار مرا افکند با نامهربان ماهی
که نتوان مهربان کردن دل نامهربــــــانش را
مرا پیوسته در خون میکشد پیوسته ابرویی
که نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش را
کسی از درد پنهان آشکارا میکشد ما را
که نتوان آشکارا ساختن راز نهانش را
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کرده ام آنجا و میجویم نشانش را
هنوزم چشم امید است بر درگاه او اما
بهر چشمی نمیبخشند خاک آستانش را
چو ممکن نیست بوسیدن دهان یار نوشین لب
لبی را بوسه باید زد که میبوسد دهانش را
چو نتوان در بر جانان میان بندگی بستن
کسی را بنده باید شد که میبندد میانش را
گر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ پی
به یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش را
چنان از دست بیدادش دل تنگم به حرف آمد
که ترسم بشنود سلطان عادل داستانش را
فروغی چون به دل پنهان کنم زخم محبت را
مگر مردم نمیبینند چشم خونفشانش را
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! کمی حوصله کنید تا براتون
تعریف کنم: پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفــــن حرف می زدم وبرای طرفم شاخ وشونه
می کشیدم که نابودت می کنم! به زمین وزمان می کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی
که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و........ خلاصه فریاد می زدم ...!یه دختر بچه کوچولو یه
دستــه گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و می گفت
آقا گـــل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد
می زدم وهی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! امادخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید که
دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرم رو آوردم از پنجره بیرون وبافریادگفتم: بچه برو پی کارت!
من گل نمی خرم ! چرا اینقدر پر رویی!؟ شماهـــا کی می خـواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت! رنگش پریده بود!وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم!
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بنداومد! البته جواب این ســوال رو چند ثانیه بعد فهمیدم ! ساکت که
شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمی فروشم!
آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه!این گل رو برای شما ازش گرفتم
که اینقــدر ناراحت نباشین ! اگه عصبــانی بشین قلبتون درد می گیـــره و مثل بابای من می برنتون
بیمارستان، دخترتون گناه داره... دیگه نمی شنیدم! خدایا ! چه کردی با من! این فرشته چی
می گه...؟!حالا علت سکوت ناگهانیـــم رو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش
بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشم
روزیر پاهاش له می کرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت:رحم کن کوچولو! آدم از همه ی
قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم
چیزی بگم ،فرشته ی کوچولو ،بی ادعا وسبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر می شید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
عشق من رو ســـوی فردا کرد و رفت
نامه هـــای کهنـــــــه را تا کرد و رفت
خسته شدازمن دلش طاقت نداشت
اشک چشــمم مثل دریــا کرد و رفت

عــاقبــت پی بـــرد بـــه پستی دلم
قصــــد فتـــح قلـــه ها را کـرد و رفتاز مــــن و شـــادی من بیـــــزار بود
گریــــه هایم را تمــاشا کرد و رفت
با حضورش غصه هازخمـی شدند
زخـــم غم ها را مــداوا کـرد و رفت
قلب من در دست او هم می تپید
قلـــب را خــاک کف پا کرد و رفت
دل بــــه زیر پــــای او فــــریاد زد
سربسوی آسمان ها کرد و رفت
گفتمش : چشم انتظارم تا ابد
انتظارم را چه زیبـــا کرد و رفت.
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،
جامه اندوه مپوشان هرگز.
تلفن،صداي مشترك مورد نظر
گريه براي مشترك مورد نظر
وقتي كسي براي تو سنگ صبور نيست
حتي خداي مشترك مورد نظر!!!
وقتي براي زندگي ات نقشه مي كشد
دنيا بجاي مشترك مورد نظر
تا هرزمان كه خواست خفه/خون بگيري از
حال و هواي مشترك مورد نظر
تا مرگ ومير سهم هرآبادي ات شود
از هر بلاي مشترك مورد نظر
تا بي خيال بگذرداز روي نعش تو
با كفش هاي مشترك مورد نظر
دنيا دلش خوش است به اينكه ترا فروخت
با هربهاي مشترك مورد نظر
چيزي نماند آخر اين شعر مشترك
جز ردّ پاي مشترك مورد نظر
دلت تنگِ یک نفر که باشد
تمام تلاشت را هم که بکنی
تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموشش کنی
فایده ندارد ...
تو دلت تنگ است ...

دلت برای همان یک نفر تنگ است ...
تا نیاید...
تا نباشد،
هیچ چیز درست نمی شود...
آی
آدمها...!
شما را به خدا
اگر قصد عاشقی دارید
عاشق همان شوید که هست
نه عاشق بتی که قراراست ازاوبسازید
* * * * * * *
خیلی
سخت بود …
آن وقــــت کــه من
با " بُغض" حرفهای دلم را نوشتم
ولی تو با ” خـنـــده ” آنها را خواندی ...
در يک روز پاييزي
پرستويي را در حال مهاجرت
ديدم به او گفتم:
چون به ديار يارم مي روي
به او بگو دوستش دارم
ومنتظرش مي مانم.
بهار سال بعد پرستو
نفس نفس زنان آمد و گفت:
دوستش بدار
ولي منتظرش نمان...!
|
می شمــــــارم لحظه ها را تا بهــــار می تکــــــانم از دلـــــــــــم گرد و غبار می روم تا آسمــــــان، تا ابــــــرها تا بگویم:ابــــــر...! بر گلهـــــا ببار! می روم تا انتهــــــــای سبـــــزه زار می نشیــــــنم در کنار پای ســـــار ســــار می خواند برایم یک غـزل می شوم مست غــزل، مست بهـار در کـــــــنار پای من یک جـــــــویبار صــــاف و ســــاده مثل لبـــــخند بهار خسته ازبرف و زمستان مانده است در درونش عـــــالمی از انتـــــــــــــظار پرهـــــــــیـــــــاهو،شادمان و بی قرار آسمـــــان و جـــــویبار و ابر و سار دست در دست هـــــــــم و آوازشــان؛ جمـــــــــله ای کوتـــاه:"می آید بهار |
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم
و می خندیدیم؟کدام لحظه ی نایاب را
اندیشه می کردیم؟و چگونه عبور روزهای تلخ
را تاب می آوردیم؟آری بی گمان پیش از اینها مرده
بودیم…اگرعشق نبوداگرکینه نبودقلبها تمامی
حجم خود رادر اختیار عشق می گذاشتند
اگر خداوندیک روز آرزوی انسان را
برآورده می کردمن بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو
می کردم و تو
نیز
هرگزندیدن مرا
آن گاه نمی دانم که
به راستی خداوندخواسته کدام یک
را می پذیرفت
چه غم انگيز است
عمري گداختن از غم نبودن كسي
كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت
ياد سهراب بخير
آنكه
تا لحظه خاموشى گفت :
تو مرا ياد كنى
يا نكنى ،
من به یادت هستم.

بچه که بودیم
نمی دانم چرا...؟
داستانهای بچگی هامان...
همیشه با یکی بود یکی نبود شروع می شد
نـمی دانــم چـــرا ... ؟
اما حالا
عادت کــَـرده ایم کـــه یــکی بــاشـد ...
و دیـگـری نبــاشـد
انــگار اگــر هر دو باشند
تـمــــام معادلات دنـــیا به هم می ریـــزد...
============== حامی =============
حالا چــه مانــده از من ؟یک مشت شعــر بیمار
انبوهــــی از تـــــرانه ، بــا یــــــاد صبــح روشن
امــا... امیـــد باطــل... شــب دائمی است انگار
با تــــار و پــود این شب بایـــــد غـــــزل ببــافم
وقتی که شکل خورشیدنقشی ست روی دیوار
دیگــــــــر مجـــــال گریه از درد عاشقی نیست
بار تـــــــــــــرانه ها را از دوش عشـــق بــردار
بـــــوی لجــــــــــن گرفتــــه انبــوه خاطـــراتم
دیــــــروز؟ رنـــگ وحشت ،فردا؟دوباره تکــرار
وقتی به جـــــرم پرواز بایــد قفس نشین شد
پـــــــــــرواز را پــرنده ! دیگــر به ذهن مسپار
شاید از ابتـــــــــــدا هم تقــدیر مـن سـر بـود
کـــــــــوچی بدون مقصــد از سـرزمین پنـدار
از پـــــــوچ پــــــوچ رویا ، تا پیــچ پیـچ کابوس
از شـــوق زنـــده بودن... تا خنده ای سرِ دار
تا تو هستی درکنـارم ،بال و پر، وامی کنم
شـــوق پـــرواز ، غریبی را مهیــا می کنم
در کنار ، نغمـــه های سینـــه سوز ،باورم
باسه تار ،خسته ام،خودرا نکیسا می کنم
گرچه مانند کویرم ،خستــه از جـور عطش
دیـــدگان ابــریـــم را بــا تـو دریـــا می کنم
میروم مجنون وسرگشته به صحرای جنون
از غمت ، من نــاله در دامان لیـلا می کنم
با خیالت می نشینــم ای نگاهــت آتشیـن
شعله را این گونه در آیینه رسوا می کنـم
بی حضورت میچکدخونابه از چشمـان من
با دل تنگـم بمــان امشب، تمنــا می کنـم
من مانده ام و یک برگه سفید!!!
یک دنیا حرف نا گفتنی!!!
و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک!!!
جا نمی شود!!!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگ سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام , کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم !
و , وقت تمام است!!!
برگه ها بالا...
-------------------------------------------------
پ.ن: اگر تمام شب را براي از دست دادن خورشيد اشک بريزی،
لذت ديدن ستاره ها را هم
از دست ميدهی. شکسپير
به ما می گفتند:
نباید پپسی بخورید...
گناه دارد...!؟
وقتی که به تهران رسیدم...
اولین کاری که کردم ...
این بود که ...
از دست یک دست فروش...
یک پپسی خریدم...
درش تالاپ صدا کرد و باز شد...
خوردمش و دیدم که خیلی شیرین است...
از همان روز بود که یاد گرفتم...
گناه خیلی شیرین است...!!!

من خستــــهام، تــــو خستــهای آیـا شبیه من؟
یــــک شــاعــــر شکستــــهی تنــها شبیه من
حتــــی خـــــودم شنیــــدهام از این کــــلاغها
در شهـــــر یــــک نفــــر شده پیـــدا شبیه من
امـــــروز دل نبــــــند به مــــردم کـه میشود
اینگــــونه روزگــــار تــــو ـ فـــردا ـ شبیه من
ای همقفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خـــواهی گذشت روزی از ایـنجــا شبیــه من
از لحـــن شعــــرهای تـــو معــــلوم میشود
ماننـــــد مــــــردم است دلت یــا شبیـــه من
مــن زنــــدهام به شایعــــــهها اعتنـــــا نکن
در شـهــــر کشــته انــــدکسی را شبیه من
یقینـــا کفر محض است اندکی تردید درچشمت
خدا آبـــی تریـــن احساس را پاشید در چشمت
شراب چشمهـایت تاک را از ریشــه خشـکانده
زمین می سوزدازبدمستی خورشیددرچشمت
نگاهت دست نقـــاش طبیعت راچنان لرزاند
که حتی می شودرنگ خدارا دید در چشمت
خلیج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست
نفس گیراست شوق صیدمرواریددرچشمت
زمان کـی می تواندبرسر عقل آورد من را؟!
زمین تنگ است ومن دیوانه تبعیددرچشمت
پشیمان میشوی
از قصه خلقت
از این بودن،
از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس
که انسان است
و از احساس سرشار است!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
به من گفتی که...
ما به درد هم نمی خوریم....!
اما هرگز نفهمیدی....
که من تو را...
برای دردهایم....
نمی خواستم....
مادری بود و دختر و پسری
پسرک از می محبت مست
دختر از غصه ی پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب
گفت با مادر این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان
برگ ها را بود به خاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید
خواهد از شاخه ی حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت
بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل
برگ ها را به شاخه ها می بست!
« استاد شهریار»
دلم برای خودم می سوزد
خودخواهی را به چشم می بینم و فقط لبی میگزم!
میترسم روزگار غوغا کند از سکوت هایم!
چشم در چشمم بدوزد و بگوید!
کم نمی آوری نه؟!
زحمی کاری تر از کاری که با تو کرد بر جانت می زنم!
تا دیگر حماقت را با صبوری اشتباه نگیری
کلاه فروشی روزی
ازجنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیردرخت مدتی
استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار
شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون رادیدکه کلاه ها رابرداشته اند فکرکردکه چگونه کلاه هارا پس بگیرد.
در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه
را ازسرش برداشت و دیدکه میمون ها هم ازاو تقلید کردند.به فکرش رسید...
که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم
کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد
و روانه شهر شدسالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.
پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد
و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش
پیش آمد چگونه برخورد کند.
یک روز که او از
همان جنگل گذشت در زیر درختی
استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق
افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها
هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها
هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت.
ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی ازمیمون ها
از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت
و در گوشی محکمی به او زد و گفت :
فکر می کنی فقط تو
پدر بزرگ داری؟
مــایـــه اصـــل و نسب در گـــردش دوران زر است
متصل خون می خورد تیغی که صاحب جوهراست
آهــــن و فـــولاد هـــر دو از یک کوره می آیند برون
این یکــــی شمشیــر بـران ، آن یکی نعل خر است
دود اگـــر بـــالا نشینـــد کسر شأن شعــله نیست
جای چشــــــم ابـــــرو نگیــرد، گرچه او بالاتر است
شست و شاهد هر دو دعـــوی بزرگـــــی می کنند
پـس چــــرا انگشــت کوچک لایــق انگشتــر است؟
نـــاکســـی گــر بر کسی بالا نشینـــد عیب نیست
روی دریــــا کـــف نشیـــند قعـــــر دریا گوهر است
کــُره ی اســب از نجـــابت در تعــــاقب مــــــی رود
کره ی خــــر از خـــــریت پیـــش پیش مـــادر است
==========صائب تبریزی==========
تــــو
اگر می دانستی
که چــه زخمـــــــــی دارد
خنجـــــر از دست عزیـــزان خــوردن
زمن خسته نمی پرسیدی
آه ای مـرد...!
چــرا ؟
تنــــــــــــهایــــــــــــــــی...
کاش یک فالگیر بودم
و گویی شیشه ای داشتم
آن وقت تمام دلخوشی ام
نگاه به گوی و پیدا کردن تو از میان آن بود...
اما من فقط آدمی هستم در شهری دود زده
که تنها دلخوشی ام
بودنت در میان چندین میلیون آدم این شهر است...
مثل یک بیشه نور,
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ,
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ,
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند...
خویشتن را به بسترِ تقدیر سپردن
و با هر سنگ ریزه
رازی به نارضایی گفتن.
زمزمه ی رود چه شیرین است!
از تیزه های غرورِ خویش فرود آمدن
و از دل پاکی های سرفرازِ انزوا به زیر افتادن
با فریادی از وحشتِ هر سقوط.
غرشِ آب شاران چه شکوهمند است!
و همچنان در شیبِ شیار فروتر نشستن
و با هر خرده سنگ
به جدالی بر خاستن.
چه حماسه ای ست رود،
چه حماسه ای ست!
============= احمدشاملو =============