===ماهی های آزاد=========
دلم...
به حال ماهی ها سوخت...
که برگشتند به دریا
اما ،مرده...!!!
دلم...
به حال ماهی ها سوخت...
که برگشتند به دریا
اما ،مرده...!!!
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
تمام امید آسیابان
به وزش باده تا ...
آسیابش از کار نیفته،
قلبم آسیاب
خودم آسیابان
و نفسهایت باد...
صدای خنده های خدا
را مــــی شنـــــــــــــوی؟
دعاهــــــایت را شنیـــــــــده و
به آن چه محال
می پنداری
می خندد!
روزي از روزها ، شبي از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد

اما مي خواهم هرچه بيشتر بروم
تا هرچه دورتر بيفتم
تا هر چه ديرتر بيفتم
هرچه ديرتر و دورتر بميرم
نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه
پيش از آنکه مي توانستم برم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم
پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و هــــوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خـــــواهد برد
بنویسید کـــه بــــد بودم و جارم بزنید
من از آییــن شمـــــا سیــــر شــــدم
پنجه در هر چه من واهمه دارم بزنید
دستهایم چقـــــدر بود و به دریا نرسید
خبر مـــــرگ مرا طعنــــه به یارم بزنید
ای آنها که به بی برگی من می خندید
مرد باشیــــــد و بیایید و کنـــــارم بزنید
من را
با چاقوى كند و زنگ زده
از پشت زده اند
دوست نماهاى كركس صفتى كه
در رقصِ به خون غلتيدنم
به هم شاباش مى دهند!
دستم بـه سمـت تلفن که مـی رود و
سریع بـاز می گردد...
درست مثل کودکـی که به او گفتهاند
شیرینـی روی میـز
“مــال میهمان هاست”...
باید اِیستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد ...
چراکه اگر بگاه آمده باشی،
دربان به انتظار توست ..
و اگر بیگاه،
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید ...!
============( احمد شاملو )===========
دو گروه از مردم
هیچگاه ...
به زندگی عادی باز نخواهند گشت ؛
آنان که به " جنگ " رفتهاند ،
و آنان که " عاشق " شدهاند
گاهــی
تنهـــایـی بـــرای
بـــاریــــــدن عـــــشق
روی خـــانـــه کــــوچـــک دل
از هـــــــــر چیـــــــــــــــــز
بــهتــــــــــــر اسـت
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانه ی چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه
من كه درتنگ براي توتماشا دارم
باچه رويي بنويسم غم دريا دارم
دل پرازشوق رهاي ست ولي ممكن نيست
به زبان آورم آن راكه تمنا دارم
چيستم؟!خاطرۀ زخم فراموش شده
لب اگر بازكنم باتوسخنها دارم
با دلت حسرت هم صحبتي ام هست ولي
سنگ رابا چه زباني به سخن وادارم؟
چيزي از عمرنمانده ست ولي مي خواهم
خانه اي راكه فروريخته بر پا دارم
پسرک
کیف مدرسه را
باعجله به گوشه ای پرتاپ
کرد وبی درنگ به سمت قلک
کوچکی که روی تاقچه بود رفت.همه
خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی
کرد.پول های خرد را که هنوزبا تکه های قلک قاطی
بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد وارد
مغازه شد وبا ذوق گفت.ببخشید آقا... یه کمربند
می خواستم. آخه... آخه فردا روزه پدرمه...
مغازه دار گفت چه جوری باشه؟چرم
باشه یا معمولی؟پسرک گفت:
فرقی نداره.فقط... فقط
دردش کم باشه
خواب دیدم که رویاست ولی رویا نیست...
عمر جز"حسرت دیروز" و"غم فردا" نیست..
هنر عشق فراموشی عمر است٬ولی.
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
ای پریشانی آرام٬کجایی ای مرگ؟؟
در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست
ماپلنگیم!مگو لکه به پیراهن ماست..!
مشکل از آیینه توست ٬خطا از مانیست..
خلق در چشم تو دل سنگ ٬ولی ما دل تنگ
"لا الهی"هم اگر آمده بی "الا" نیست
موج شوریده دل آشفته ی ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست
بر گل فرش٬به جان کندن خود فهمیدیم
مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست..
خرابت می شـــوم امشب نگاهم می شوی آیا؟
زمین خــوردم برایت تکیه گاهـــم می شوی آیا؟
سرم برسنگ این دوران نشایدخوردبی مشکل
تویی مشکل و تنها اشتباهم می شــوی آیا؟
نه امضایی-نه مُهری-بی سوادم کوچه بازاری
برایـم دین و ایمانی، گواهــــم می شوی آیا؟
به دنبالت کشاندی دل بریـــدم از جهانی دل
شدم آواره ای بی کس پناهم می شوی آیا؟
نشستم دربرت امشب به حکمت سرنهادم من
ندارم برگه ای پنهان تو شاهم می شوی آیا؟
سیاهی رفت چشمــانم جهان راتارمی بینم
دراین شبهای وحشتناک ماهم می شوی آیا؟
نه مهتابی نه رویایی گمــانم خواب می بینم
دراین کابوس شب فانوس راهم می شوی آیا؟
دلم سنگین و پر غم شد لبم خشکید از تکرار
تویی احساس باران اشک وآهم می شوی آیا؟
به پاس دوستم داری کنـارت بوده ام یک عمر
به پای دوستت دارم گواهم می شوی آیا ؟!
وقتی
همــــــــــه را
شبیه او می بینی یعنی
"" عـــاشـــــــــــــــــــــقی ""
وقتی
او را شبیه همه
می بینـــــــی یعنی
"" تنــــهــایــــــــــــــــــــی ""
============================
پ.ن:کوچک که بودیم تنها کار اشتباهمون٬پوشیدن کفشامون بود اما حالا چی؟
حالا که بزرگ شدیم٬تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه.
تنـــــــــها
اتــــــــاقی همیشــــه مرتبه
و همــه چیز سر جاش میمونه، که توش
زندگی نکنی ! اگه زندگیت گاهی آشفته می شه و
هیچی سرجاش نیست، بدون هنوززندهای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو
چقدر خوشحالی! یه فکری
برای خودت بکن!
نخ از شمع پرسید:
چرا وقتی من می سوزم
تو آب می شی....؟
شمع جواب داد:
مگه می شه کسی که توی قلبمه
بسوزه و من اشک نریزم
گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد
می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد
آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد
من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد
اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد
گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد
می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد
می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد
او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد
بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
توبه کردم که شريک غم مردم نشوم
بعـد از اين اهل مـــدارا و تفاهـم نشوم
من زمستــــانم و گلهاي يخ ارزاني تان
تا در اين فصل دچار گل گنـــــدم نشوم
کنج ساحل بنشينم به خدا خوبتر است
بنشينم خـــوش و درگير تــلاطم نشوم
کوچه شعرشلوغ است پرازهمهمه است
دلـــم اين بار مواظـــب شده تا گم نشوم
منِ مغــــــرور در اين بازي دل، مي دانيد؟
حاضـــرم تـــا : بشــوم آخــر و دوم نشوم
بگـــــذاريد وفــــادار بــــــه قولـــم باشم
قـول دادم به دلم "حــامی" مردم نشوم
روزگارم این است :
دلخوشم با غزلی
تکه نانی ، آبی
جمله ی کوتاهی
یا به شعر نابی
و اگر باز بپرسی گویم :
دلخوشم با نفسی
حبه قندی ، چائی
صحبت اهل دلی
فارغ از همهمه ی دنیایی ...
دلخوشی ها کم نیست ،
دیده هـــــا نــــابینــــــــاست ...
در شهری که
حتی خورشید را به قیمت
شمعی نمی خرند
اینجا دلم برای تو هی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود اخبار هیچوقت...
حیفند روزهای جوانی نمیشوند
این روزها دومرتبه تکرار، هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟ هیچوقت!
بگذار من شکسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
گفت:خیلی دوستت دارم ...
هر چی گشتم مثل تو پیدا نشد
گفتم: مطمئنی...؟
گفت: آره همه جارو گشتم.
گفتم: خوب گشتی؟
گفت: آره. همه جارو گشتم پیدا نشد
گفتم: به گمانم کم کم باید از پیشت برم
گفت: چرا؟
گفتم: اگه دوستم داشتی
دنبال کسی مثل من نمی گشتی.....!
*** *** *** ***
زمانی "من و تو " بودیم
و "دیگران" در کنارمان
حال هم" من و تو "هستیم
اما انگار "دیگران " بین مان . . .
كاش می شد از میان ژاــله ها جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خو بها جان هدیه داد سخــتی و نامــــهربانی را ندید
كاش می شدبامحبت خانه ساخت یك اطاقش رابه مرواریدداد
كاش می شد آسمــــان مهر را خانه كرد و به گل خورشید داد
كاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انـســــان را گذاشت
كاش می شد كه دلی راشاد كرد برلب خشكیده ای یك غنچه كاشت
كاش می شد در ستاره غرق شددر نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مــــهرش آب خورد
كاش می شد جای اشعــــار بلند بیت ها راســـــــاده و زیبا كنم
کاش می شد بـــرگ بـــرگ بیت را ســــرخ تـــــر از واژه رویا كنم
كاش می شد با كلامی سرخ وسبز یك دل غمدیده راتسكین دهم
از تو همین که می شوم آزرده بیشتر
می بینم عشق،دل ز دلم برده بیشتر
تنها تویی که می کشیم سمت زندگی
من نیستم بدون تو یک مرده بیشتر
آه از غم آه صبر مرا کاشکی خدا
می کرد در فراق تو یک خرده بیشتر
تو آفتاب چشم منی،تا نیامدی
من می شوم بدون تو پژمرده بیشتر
ای تو که هر چه می روم انگار می شوی
از هر چه بی نهایت نشمرده بیشتر
بیچاره من که از همه ی عاشقان شهر
کار دلم همیشه گره خورده بیشتر
لعنت بر من
باز می خواهد باران ببارد
انگار ...
باز هم دل خدا را شکستم.
گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است
هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است
جز خـدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست
در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است
غالـبا برجـستگـی هــای تن ِ تنـدیس هـا
سالها در سینه های سنگ صافی خفته است
مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب
مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است
بـر لبم لبخـند اندوه است در هنگام خواب
مثل سربازی که با فکر معافی خفته است
وقت دلتـنگی تو را می خواهـم اما نیستی
مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است
گر چه دانم نامه های بی جوابم سالهاست
چون دعایی کهنه در لای شکافی خفته است -
در سـکوتم سـالـها در انتظارت بوده ام
مثل شمشیری که عمری در غلافی خفته است
خواب در چشمم نمی آید ؛ کدامین جنگجو -
در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟
ظاهر شمشیرها شکل صلیبی منحنی ست
هر کجا جنگی ست در آن انحرافی خفته است
زخم کشـتی شیوه ی دزدان دریایی نبود
در سکوت لال دریا اعترافی خفته است
گوشه گیران حرف اول را در آخر می زنند
گاه اگر مقصود شاعر در قوافی خفته است
ترسم از روز مبادای سرودن از تو بود
در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است