=== تو...!!!===========
دل به سوی تو نظر بر چپ و راست
تا نفهمند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظراز دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
دل به سوی تو نظر بر چپ و راست
تا نفهمند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظراز دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
خداوند
برای شنیدن
صدای ما نیازی به فریاد
ندارد. ما برای شنیدن صدای
او نیـــــاز به سکـــــــــوت داریـــــــم
ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
|
|
|
آدمیزاد....
غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به امانت نبرید... ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش راکه خیلی زیاد است، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو،
نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد! |
|
|
|
پـشـت یـك پنح هـزار تـومـانـی کهنه نـوشـتـه بـود: بـرای هـمـیـن پـولی كـه الان در دست تـوسـت مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد... قـبـل از ایـنـکـه تـو ازمن سـوال کـنـی ، مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم ؟ =========== حامی =========== |
پسر:
جان پدر!تو عشوه خوبان ندیده ای
روی چو ماه وزلف پریشان ندیده ای
ننشسته ای به گوشه ای از درد عاشقي
آن دم ز در رسیدن جانان ندیده ای
پدر :
جان پسر !تو سفره بی نان ندیده ای
جنگ عیال و گریه طفلان ندیده ای
جنگ عیال وناله طفلان زیکطرف
وزیکطرف رسیدن مهمان ندیده ای
شعر از نسیم شمال
دلم تنگ است...
تو راست گفتی که:
" هر کس نگران دلتنگی دریا باشد،
تمام کتاب های جهان را می بندد،
می رود کنار سکوت تنهایی خود می نشیند !!! "
و می گرید...
خدایا
لطفا به بعضی از آنهایی که
به خیال خود فکر می کنند ایمان آورده اند
یادآوری کن
که تو خدا هستی
نه آنها !!
پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ،
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی ،
بعد از چند ماه به همکاری ،
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر
به خدا اعتماد نمی کنیم !!!
در سقوط هم
می توان سهمگین،
باشکوه،با صلابت و زیبا بود
این را آبشار به من
آموخت
مانند پرنده ای باش
که بر روی شاخه ای سست می خواند...
شاخه می لرزد اما
پرنده همچنان می خواند...
زیرا پرنده ایمان دارد
که پرواز را می داند...
دوباره شب که می رسد ،
پر از ستاره می شوم
دوباره واژه های خیس ،
پراز ترانه می شوم
دوباره باد می برد،مرا
به لانه ی فرشتگان
میان ابرهای بی کسی
و لخته لخته آسمان
دوباره ماه می شوم ،
دوباره باغ می شوم
مهتاب اگر نشد، نشد!
خودم چراغ می شوم...
============= "محمد صالح علاء"=============
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست
گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست
=========== محمد علی بهمنی ==============
من برای متنفر بودن از کسانی که
از من متنفرند وقتی ندارم؛
زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم
که مرا دوست دارند ...
تا که می دوزم نگاهــــم را به قــــابِ پنجره
نيمه شب هست و بی مهتاب ،دريا می روم
با دلـــــی تنهــــا ميــــــان آب هــای خاطره
كاغــذِ بي ابـر و بــاد شعــــرهايم خيس شد
چون نوشتم عاشقــم، با واژه هائی ساحره
می نويسم زنده بادا عشق وديگر هيچ کس
هــرکسی اين را نفهمد خـارِجَ است از دايره
غــرقِ اندوهـــم كه امــــواجِ بلنــدِ موي تــو
مي كِشــد احســتاس ما را با طنابي پر گِرِه
با تو گــويــم يا بيا دستم بگيــر ای خوبِ من
يا کــه می ميرم برايـت بی نشــان و مقبره
بر بخارِ شيشه عشق اندکی دستی بکش
تا نماند ... بغضِ من ... در شاهــراهِ حنجره !
چه دشوار است
انسان وار زیستن در...
سرزمین مترسک ها
آنجا که
با نگاهی به نام عشق
فریبت می دهند
وبه دروغی به نام محبت
دشنام ...
تو از اهی که بر پا می کند طوفان چه می دانی ؟
تو کز رقص نسیمی پیکرت چون کاه می لرزد
ز پیچ و تاب اقیانوس بی پایان چه می دانی؟
چو راه عشق را دشوار دیدی ، ماندی از رفتن
تو غیر از راه های ممکن و اسان چه می دانی؟
شدی تسلیم بازی های این دنیای بازیگر
به قربانگاه عشق از قدرت ایمان چه می دانی؟
تو فارغ بال و بی غم می سپاری زندگانی را
ز شب های دراز و درد بی درمان چه می دانی؟
تو که در چشم من این اشک سوزان را نمی بینی
از ان داغی که در دل می شود پنهان چه می دانی؟
تو دل کندی بدون هیچ احساس عذاب اور
ز من که می فشارم بر جگر ، دندان چه می دانی؟
مرا از سنگ می دانی ، اگر از سنگ هم باشم
تو از کوهی که غم می سازدش ویران چه می دانی؟
چقدر سخته که
تمام اعضاي بدنت بخواهند حرف بزنند
اما ندانند ...
چه مي خواهند بگويند
و چقدر سخت تر است که
بداني مي خواهي چه بگويي
... ولي ديگر کسي نباشد
زندگی رسم غریبی است
که در سایه ی تاریک خیال ؛
همه در حسرت یک لحظه
روشن که بتابد خورشید ،
دیده از روزنه بیرون دارند ...
و من از روزنه ی تار دلم
به تو خورشید صفت می نگرم ،
نه به امید ، که روشن کنم
این خانه ی تار
بلکه آن لحظه که
بر خانه ی تاریک دلم می تابی ،
همه را از تو و نور تو خبر دار کنم
که ازین جور غریب دنیا
من به یک آینه ،
یک نور قناعت کردم .
دلم که ضعف می کند
سفره تنهایی ام را می گشایم
ظرف آغوشم را
که پر از تنهایی ست
با عشق تزئین می کنم ...
آذوقه بی تو بودن را که
با بغض خوردم
دلم سیر می شود
از نبودنت
حتما باید عاشق باشی تا :
باران نابهنگام تابستان
نیمه شب تو را بدون چتر و بارانی
از خانه بیرون بکشد ... !
چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،
تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...
ولی انگار که بی فایـده است !
تنهایی در خود باران است ،
و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،
به یاد تو ، رفـتـه ً دیر و دور ...
گویی راست می گفت سهراب :
" عــشـق را زیر باران باید جست... ! "
سخت ترین دو راهی
دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.
گاهی کامل فراموش می کنی
و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی،
و گاهی آن قدر منتظر می مانی که
می فهمی زودتر از اینها باید فراموش می کردی.
وقــتی
پروانه عشق
در تاری بیفتد که
عنکبـــوتش سیر بـاشد
تازه قصه ی زندگی آغازشده
است زیرا دیگر نه می تواند پرواز
کند نه اینــکه می تــواند عاشق بمیرد ...
حالم گرفته از این شهر
شهری که ادمهایش
مثل هوایش ناپایدارند...
گاهی آنقدر پاک و لطیفند که باورت نمی شود
و گاه چنان خطرناک و آلوده اند
که نفست می گیرد
گاهی عکسی را می سوزانیم
گاهی عکسی ما را می سوزاند
گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم
گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم
نه از تبار کویرم
که بی بهانه بگریم
و بی ترانه بمیرم
دلم گرفته برایت
ولی اجازه ندارم
که از نسیم پرنده
سراغی از تو بگیرم!!!!
گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود...
که گریه می کنیم
گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی می شود ...
که با آن زندگی می کنیم
گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود ...
که چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود ...
که فراموشش نمی کنیم
که اگر نه پاسخش
دست کم بازتاب صدایش می شدی!!!!!!
اما تو دیوار هستی.
بیهوده صدایت می کند!!!
نه پاسخی نه بازتابی!!
یک لحظه ... زندگی تو از دست می رود
وقتی کسی که هستی تو هست می رود
شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار ِ سفر بست می رود
آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش
چون طفلی از کنار تو با دست می رود
رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاز که می زنم
قانون جاذبه برهم می خورد
نمی افتد که
فقط مرا بالای درخت نگه می دارد
تاهی نگاه کنم
به جاذبه ای که در من نیست
وموج بزنم شبیه سرمه ای
که لابلای مژه هایت نشسته است
گاز که می زنم
- قانون سرش نمی شود که -
ومی رسد به وضعیت زردی
که سال هاست به آن خو گرفته است
این قرمز وارونه ی سیبی است
وقتی گاز می زنم
شبیه دودی سیاه
میان آسمان و زمین می ایستد
یعنی قانون جاذبه - کشک -
واز فردا نیوتون باید برود گوسفند بچرد
واز فردا بشویم پنجره ای
روبه دهان های بسته باز
وزنبیل حوصله مان را
پراز سیب های بی جاذبه ک
ما پیغام دوست داشتنمان را
با دود به هم می رسانیم...
نمی دانم آن سو
برای تو تکه چوبی هست؟
من که اینجا،
جنگلی را به آتش کشیده ام...!
قصابهای شهر من بس با ایمانند
گوسفندان را با اعتقاد
وذکر خدا سر میبرند
گوسفندان نسل اندر نسل قرنهاست
تیزی ایمان آنها را بر گلوی خود احساس کرده اند
قصابهای شهر من به گوسفندان .....
گوسفندان ایستاده در مسلخ
آب می دهند
مبادا تشنگی آنها را از تاب و توان بیندازد
قصابهای شهر من گرگهای با ایمانند
عشـق ...
ارمغــان دلدادگیــست
و این سرنوشت ســادگیست
چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی
و چه سرنوشت تلخ و چه داستــان غریبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دست های
خود راهی آسمان پر ستاره امیدکنی وخود درتنهایی
وسکوت با چشمهایی خیس از غــرور پیـوند ستاره ها را
به نظــاره بنشینی وخمــوش و بی صدا به شـــادی
ستاره های از تو گشته جــدا دل خــوش کنی ...
و باز هم تو بمـــانی وتنهـــایی و دوری ...در
واقــع عشــق حس غریبی است که تا
تجــربش نکنی نمـی تونی درکش
کنی و باز هم تو بمــانی و یک
عمــــــــر صبوری .......!
بي تو دل در هوس وصل سرانجامي هاست ...
جزر و مــد نفســـم تشـــنهء آرامــي هاست ...
روي قبـــرم ننويســــــيد جــــــوان نــاكــــام ...
عشـــق در باور مــن آخـر خوشــكامي هاست...
جنگ دو سرباز كه همديگر را نمى شناسند
و مي جنگند
براى دو نفر كه همديگر را مى شناسند و نمى جنگند
برایت یادداشت می نویسم
و تو روزی یادداشت های
کوچکم را خواهی خواند
لبخندی میزنی
و من به تو خواهم گفت
که چقدر روز های نبودنت ،
سخت است !
امواج زندگی را بپذیر
حتی اگر تورا با خود به قعر دریا ببرند
آن ماهی که آسوده بر سطح آب می بینی
ماهی مرده است...
اینقدر
نگو : اگر
ببخشم کوچک
می شوم. اگـــر با
گذشت کــردن کسی
کوچـــک می شد، خـــدا
اینقـــــــــدر بــــــــزرگ نبود . . .