جایی تو یکی از سایت ها شعری از دوستی جوان بنام (سید مهدی هاشمی)

خواندم خوشم آمد  از آن شعر، پس عینا در زیر می نویسمش:

این روزها از حال و هوای خود سیرم          در آینــــه هایی کدر در حـــــال تکثیرم

افکــار پوچی در سرم زنجیر می بافد           گویی برای ذهــن خودهم دست وپاگیرم

فریــاد هایم شهر را بیدار خـواهد کرد          از بس گلــه دارم از دسـت تقـــدیــــرم

دیروز با من اهل دنیا نامهـربان امروز          طــوری به من زل می زندانگارواگیرم

رم کرده اسب سرکش خواب وخیال من          بیچاره من بیچـاره دل بی چاره تعبیرم

سر را به روی ریل آهن می گذارم ...و         از حــال و روزم انتقـام سخت می گیرم

دیگر برایت شعرهایم را نخواهم خواند         وقتــی کنار خــط پایان تــو می میــرم

شعر ایشون کمی منفی و نا امیدانه به نظر رسید بنابراین شعری سرودم کمی مثبت اندیش تر ولی در راستای

شعر ایشون بدین مضمون :

در روزهای جوانی که آینه تکثیر می شود

آخر چرا دلی زحال و هوایی سیر می شود؟

این زنجیر های طلایی که تو بافته ای به سرت

افکار تازه ایست که به عشق تو تفسیر می شود

آخر سکوت از برای چه فریاد ذات بودن است

هرگز اما گله ای نکن که دلت پیر می شود

دیروز لبخند می زدی که همه با تو مهربان

امروز گریه هایت است که باعث واگیر می شود

اسبت لگام زن که توسن سرگشته ی خیال

آن سان کند با دلت که به غم تعبیر می شود

============ حامی =============