اگر چشمهایم را بنگری

خواهی دید ...

که سرخی آن تورا فریاد می کند....

شاید مشتی تنهایی

وبه اندازه ی یک خروار

حرف نگفته داشتن کمرم رامی شکند

سنگینی غمت مرا زمین گیر کرده

و وجودم اسیر تنهایی است...

بهارم قرین تنهایی است...

همسفرم تاریکی شب است

و میهمانم سکوت...

چه کسی احساساتم را افتتاح خواهد کرد؟