لحظه های شاد و پر خنده ی عید
حرامم باد.!

آن هنگام که رقص ماهی قرمز تنگ بلور
شعله های زیبایی شمعدانی ها
و چیدمان شگفت انگیز سفره ی هفت سینمان
در نگاه دختر همسایه یعنی درد...؟

غنچهای نورس گلهای شقایق
نم نم باران  بهاری
وبغض ترکیده ی آسمان
در وجودش یعنی مرگ...؟

لحظه های شاد و پر خنده ی عید
حرامم باد.!

وقتی مادر می دزدنگاهش را
از چشمان دخترک معصومش
که یاس و نو امیدی سفره ی نچیده ی عید
چمباتمه زده بر چهره اش
و دلش را چون موریانه ی منحوس
تکه تکه می کند در خویش...!
آن هنگام که ما.!
من و تو
رقص زیبایی ماهی قرمز را
در آینه ی سفره عید به تماشا نشسته ایم.

لحظه های شاد و پرخنده ی عید
حرامم باد.!

وقتی پدر در شب عید دود می کند
تمام پاکت سیگارش
از نمی دانم های که آویزان است
از ندارم های نگاهش...!

لحظه های شاد و پرخنده ی عید
حرامم باد...!