تعارف نکن غریبه که مهمان نمی شوم

تسلیم چشم های تو شیطان نمی شوم

اصرار می کنی که مرا خام تر کنی ...

اما یقین بدان که پریشان نمی شوم

من کودکی شکسته دل و پا برهنه ام

درگیر پرسه های خیابان نمی شوم

بازی نده ... مرا که نگاهم نمی کنی ...

در پشت بام مخمصه ،پنهان نمی شوم

عاشق نمی شوم سر خود هم نمی کنم

مقهور  تاج و تخت سلیمان نمی شوم

ازخلسه های مست دوچشمت فراریم

با هرنگاه و وسوسه لرزان نمی شوم

چشمان توغریبه برایم اسارت است ...

غافل از این سیاهی زندان نمی شوم

اشکی نریز پای سپیدار ، کوه یخ

تازنده ام اسیر زمستان نمی شوم

ای روبروی من که درآیینه یخ زدی ....

در خود شکسته ای و من انسان نمی شوم

دارم کلافه می شوم از دست حرف هات

بس کن برو ، غریبه ، پشیمان نمی شوم