به صدای باران می اندیشم

در شب ظلمانی ، بدون گذر نگاهی،

بر جوی ها ی تنگ ،بر روی سنگ سرد

می رقصد و می بارد

چرا چشمانی نظاره گر نیست؟

به سکوت ماه می اندیشم

 در هنگامه ی سحر

که فقط صدای دل انگیز موذن را شنواست

چرا صدای ما را نمی شنود؟

به لطافت رود می اندیشم

در فصل رویش شکوفه ها

در هنگام سفر به سوی بی کرانی دریا

با گذر از صخره ها

آرامش خود را فراموش می کند

حتم دارم دوباره آرام می گیرد

وبه نورانیت قلب هایی می اندیشم

که صفای آن را فدای تاوان مهربانی می کنند

آی مهربانی