ز تحسینم خدارا لب فروبند

نه شعر است این بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه میپنداری ای دوست !

بسوزان این دل خوش باورم را.

سخن تلخ است اما گوش میدار

که در گفتار من رازی نهفنه است

نه تنها بعد از این شعری نگویند

کسی هم پیش ازین شعری نگفته است

مرا دیوانه میخوانی دریغا !

ولی من بر سر گفتار خویشم

فریب است این سخن سازی فریب است،

که من خود شرمسار کار خویشم

مگر احساس گنجد در کلامی؟

مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دریا نشیند در سبوئی؟

مگر پندار گیرد تار و پودی؟

چه شوق است این ؟ چه عشق است این ؟ چه شعر است؟

که جان احساس کرد اما زبان گفت !!؟

چه حال است این که در شعری توان خواند !!؟

چه درد است این که در بیتی توان گفت !!؟

اگر احساس میگنجید در شعر

بجز خاکستر از دفتر نمی ماند

وگر الهام می جوشید با حرف

زبان از ناتوانی در نمی ماند

شبی همراه این اندوه جانکاه

مرا با شوخ چشمی گفتگو بود

نه چون من های و هوی شاعری داشت

ولی شعر مجسم چشم او بود !!!

به هر لبخند یک حافظ غزل داشت

به هر گفتار یک سعدی سخن بود

من از آن شب خموشی پیشه کردم

که شعر او خدای شعر من بود

ز تحسینم خدارا لب فروبند

نه شعر است این بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه میپنداری ای دوست

بسوزان این دل خوش باورم را !!

 

فریدون مشیری