وقتی دستم را می گرفت

از غول  قصه ها هم دیگر  نمی ترسیدم

بغلم که می کرد

دستم تا ته آسمان می رسید

بالاترین جایی بودکه می شناختم

وقتی کمرش زیر بهانه های

بچه گانه ام خم می شد

نگاه سالخورده اش را ندیدم

تنها برای خودم

روی دوشش خدایی می کردم