هرگز نخواستم كه بگويم تو را چقدر....
عاشق شدم چه وقت؟چگونه؟چرا؟چقدر؟
هرگز نخواستم كه بگويم نگاه تو
از ابتداي ساده ي اين ماجرا چقدر...
من را شكست...ساخت...شكست ودوباره ساخت...
من را چرا شكست؟چرا ساخت؟يا چقدر..؟
هرگز نخواستم به تو عادت كنم ولي
عادت نبود حسي از آن ابتدا چقدر
مانند پيچكي كه بپيچد به روح من
ريشه دواند و سبز شد و ماند تا چقدر...
تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند
اينجا فرشتگان كه بداني خدا چقدر
خوب است با تو با همه ي بي وفائيت
قلبم گرفته است نپرس از كجا؟چقدر؟
قلبم گرفته است و سرم گيج مي رود...
هرگز نخواستم كه بداني تو را چقدر...