===نه من ... نه تو...=================
می گویند روزی ( بایزید
بسطامی ) در مناجات بود ، آوازی شنید که :
آن شنیدستی که سلطان بایزید درکنـــــــاری بود از جمــع مرید
تا خــــلایـق قصــــد آزارت کننــد تیــــــر بــاران بر سر دارت کنند؟
گفت: یا رب میل آن داری توهــم شمــه ای از رحمتت سازم رقم؟
تا که خلقانت پرستش کــم کنند از نمـــــاز و حـج و روزه رم کنند؟
در جـــوابش گفت حی ذوالمنن ؟ نــی زمــا و نی زتو ، رو دم مزن
(( ای بایزید ! آنچه از تو می دانم اگر به خلق بگویم سنگسارت می کنند.))
عرض کرد : (( خدای من ! آنچه از کرم و عفو تو می دانم اگر اظهار نمایم
کسی تو را سجده نکند.)) ندا رسید : (( ای بایزید ! نه از تو ، نه ازما )).
آن شنیدستی که سلطان بایزید درکنـــــــاری بود از جمــع مرید
ناگــــه آواز ربـــــاب کبـــــــریــــا خوردبرگوشش که ای شیخ ریا
آنچه داری در میـــان کهنه دلــق میل آن داری که بنمایم به خلق؟تا خــــلایـق قصــــد آزارت کننــد تیــــــر بــاران بر سر دارت کنند؟
گفت: یا رب میل آن داری توهــم شمــه ای از رحمتت سازم رقم؟
تا که خلقانت پرستش کــم کنند از نمـــــاز و حـج و روزه رم کنند؟
در جـــوابش گفت حی ذوالمنن ؟ نــی زمــا و نی زتو ، رو دم مزن
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 7:41 توسط راز
|