شکوه نزد دوست(حامی)
ولی اینرا بدان ای گل دل عاشق چو دریا نیست
که صد جنبنده را باشد درون سینه اش ماوا
مگو چشمان من سرخ است ز اشک وگریه های شب
تو جانا این بدان که عاشق بگرید گوشه ای تنها
اگر سرخی ببینی تو درون چشم بیمارم
یقین دان مست باشم من ز بوسه بر لب مینا
دلم در حصر آهن نیست که آهن آب می گردد
زگرمای دل عاشق چنان یخ در دل صحرا
بیا منفی نباشیم ما بیا تا خوش نگر باشیم
بیا جای دروغ آباد حقیقت را کنیم برپا
بیا از کودکی بیرون برو در محفل رندان
اگرچه عالم کودک بسی خوش باشد و زیبا
الا ای کودک شاعر بیا بیرون زخواب ناز
که نشناسی توعاشق را درون خواب و رویاها
نگاهت واژه می سازد دوچشمت قصه می گوید
دروغین نامه ی قلبت دو چشمت می کند افشا
دو چشمت گر بگویندم شب و روز گرد هم آمد
کنم باور که چشمانت شب و روزند در یک جا
از این رو می کنم باور دو چشم مهربانت را
که عشق و نفرت خودرا به یکجا می کند معنا
چنان حامی اگر باشی اسیر پنجه های عشق
سعید آید به چشمانت تمام زحمت دنیا
" حامی "