میدانی گاهی آدم می ترسد

می ترسد از اینکه نرسد،

از اینکه اشتباه کرده باشد،

از اینکه ده قدم را یکی کرده باشد

و آن وسط ها خیلی چیزها جا مانده باشد

می ترسدو

هی دورو برش را نگاه می کند

هی مرور می کند

مرور می کند

 مرور می کند

بعد می بیند انگار آن عقب ترها

جای بعضی چیزها خالیست

جای بعضی لحظه ها خالیست

جای بعضی آدمها خالیست

دلش تنگ می شود برای همه شان

خیلی تنگ...

 انگار...بعضی از آدمها برای زیستن آفریده نشده اند