گفته بودی پيش از اين‌ها:

 دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر ،باغ گل روياندن است

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

در« زمين شوره» سنبل كاشتم!

- گل...؟!

چه جاي گل، گياهي برنخاست!...

پوزشم را مي‌پذيري،بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست،

"اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست!"

============== فریدون مشیری ===============