برف می باردوطفلان...همه شاد

برف می باردویاران...همه مست

سینه ریز الماس ...

 از گلوی فلک پیر گسست

قند می ساید... 

 به سر تازه عروسان دیار من و تو 

بر سر شهر من و کوی من و برزن من

شده پر برف همه دامن من

برف می بارد و هر دانه برف

پیک خوشبختی هاست

ای فلک ...! قند بسای

بر سر تازه عروسان دیار من و او

بر سر این همه عاشق ،

که در این شهر قشنگ

 راه دل می پویند

کاج ! بر سر زده تاجی

همه الماس سپید

دانه ها روشن و نورانی و پاک

می نشیند برِ خاک ،

می زداید ز دلِ پر اندوه

شیروانی ، همه زنگ غم ایام دراز

و من از دیدن برف

یاد آن یار ز کف رفته زدل می بینم

که مرا دست بدست

به همه کوچه و پس کوچه ی شهر

می کشید از پی دل خرم و مست 

برف می بارد و من

 باز در این کوچه  ی پاک

که زمانی من و او دوش بدوش

می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل...!

کاش یکشب

که از این کوچه گذار است مرا

ردّ پایی چون بخت

به من سوخته نزدیک شود

سپس این دیده پیوسته به راه

یکدمش بیند و ... تاریک شود