زندگی رسم غریبی است

که در سایه ی تاریک خیال ؛

همه در حسرت یک لحظه

 روشن که بتابد خورشید ،

دیده از روزنه بیرون دارند ...

و من از روزنه ی تار دلم

به تو خورشید صفت می نگرم ،

نه به امید ، که روشن کنم

 این خانه ی تار

بلکه آن لحظه که

 بر خانه ی تاریک دلم می تابی ،

همه را از تو و نور تو خبر دار کنم

که ازین جور غریب دنیا

من به یک آینه ،

یک نور قناعت کردم .