دلم رودخانه می‌خواهد؛

جاری،خروشان، رو به‌ راه....

تو آن‌ سوی رود بروی، من این‌ سو.

موازی و همراه، و شانه داده به شانه رود.

و رودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد و به هیچ دریایی نریزد،

به هیچ دشتی....

دلم رودخانه می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.

که فقط برود، و ما دو سوی آن، چشم دوخته به‌هم، هم‌راش برویم.

و هیچ‌ کجای رود به هم نرسیم...

رسیدن همه چیز را خراب می کند عزیز!

دلم خاک می خواهد

نرم، رونده، ماسه ای

دراز بکشم روی زمین

سرم را بگذارم به چپ

چانه ام را به راست

وگوشم را بچسبانم به خاک

وصدایی بشنوم شبیه صدای قطار

تلق...تلق...تلق...!

که بخواهد در ایستگاهی در نزدیکی من

مسافری پیاده کند

مسافری که نمیخواهم

رسیدنی که دوست ندارم

و انتظاری که نمی کشم

دلم می خواهد بنشینم روی زمین

مشتی خاک بردارم و بیاورم بالا مقابل چشم هایم

وتا بخواهم بازش کنم ریخته باشد از لای انگشتانم

و من مثل کودکی شوم

که برق شادی بریزد توی چشمانش

و من دوباره و دوباره دوباره مشتی خاک نرم...

دلم خاکی می خواهد نرم،رونده و ماسه ای

نه مسافری که قطار بیاورد، پیاده کند ،برساند

رسیدن همه چیز را خراب می کند عزیز!

دلم آسمان می خواهد

یک آبی گسترده بی انتها،

و پرنده ای نو پرواز که من باشم

کنار پنجره ای منتظر تلنگری نشسته برای آغاز

و کنار پنجره روبرو تو باشی

و آسمان پیش رویمان باشد در قاب چشمهایمان

دلم آسمان می خواهد آبی،گسترده ،بی انتها

تلنگری برایم کافی ،تلنگری برایت کافی

و یک آسمان که چقدر جای پرواز دارد

من این سوی آسمان بپرم به هوای آن سوی آسمان که تو باشی

اما هیچ گاه بالهایمان به هم نساید...نرسد.

 تنها دورا دور هوای هم را داشته باشیم

جای پرواز برای همه هست و آسمان هم که بخشنده

دلم میخواهد تنها بپریم تو آنسوی آسمان و من این سو

نخواه که کنار هم بال در بال هم پرواز کنیم

نخواه وقت خستگیها،افتادنها،سر رفتگی هامان

بسوی هم بیاییم و به هم برسیم و زیر بال هم را بگیریم

بگذار تنها پریدن را

تا انتهای بی انتهای آسمان تجربه کنیم

رسیدن همه چیز را خراب می کند عزیز!!!