چشم
چشم یک روز گفت (( من در آن سوی این دره ها کوهی
را می بینم که از مه پوشیده است . این زیبا نیست ؟ ))
گوش لحظه ای خوب گوش داد ، سپس گفت (( پس کوه
کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم . ))
آنگاه دست در آمد و گفت : (( من بیهوده می کوشم آن
کوه را لمس کنم ، من کوهی نمی یابم . ))
بینی گفت : (( کوهی در کار نیست ، من او را نمی بویم . ))
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید ، و همه درباره ی وهم
شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند :
(( این چشم یک جای کارش خراب است . ))
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 16:53 توسط راز
|