در يک روز  پاييزي

پرستويي را در حال مهاجرت

ديدم به او گفتم: 

چون به ديار يارم مي روي

 به او بگو دوستش دارم

ومنتظرش مي مانم.

بهار سال بعد پرستو

نفس نفس زنان آمد و گفت: 

دوستش بدار

 ولي منتظرش نمان...!