هر چنـــــد با تو شادمانم لحظه‌ها را

از گريـــــــه‌هاي احتمالي ترس دارم

هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم

همـــــواره از آغوش خالي ترس دارم

ما دو درخت در کنــــار رود هستــــيم

با اين همه ازخشکسالي ترس دارم

از چشـــم بــد بايـــد تو را زيبا بپوشم

از شـــوري چشم اهالــي ترس دارم

از اين که ما مثل دو تـا ماهي بچرخيم

در برکـــه‌هاي بي‌خيــــالي ترس دارم

از خـــود که گــــاهي آبـم اما گاه آتش

از ايــن دل حالــي به حالي ترس دارم