هـــرکه هروقت حلقـــه بـر در زد فکر کردم تـــویی که می آیی

توی کوچه ، نسیــــم اگر پـر زد، فکر کردم تـویی که می آیـــی

اشتیاقـــــــم برای دیــدن تو ، به زمستـــــان شبیــه کرده مـرا

نوبهـــــاری که غنچه را ســـر زد ، فکر کردم تویی که می آیی

به گمانی که باز خواهی گشت ، باز مثل فرشته ـ بــال زنــان ـ

پـــر و بالی اگر کبوتــــر زد ، فکـــــر کـــردم تـویی که مـی آیی

از تمام غریبه ها که برایـــــــم شعــــر و شیرینی و گـل آوردند

هر که حرفی از گلی معطــــر زد، فکر کردم تـویی که می آیی

تازه این ها که هیچ ! وقتی مرگ، با سراسیمگیش ،در را کوفت

وا نشــــد در و مکــــرر زد ..... فکـــــر کردم تویی کـــه می آیی

هر چه خاک من است عمر تو باد ـ حاصل عمر من ـ جز این نیست

هر که ، هر وقت، حلقه بر در زد ... فکر کردم تـــویی که می آیی