میان عقل و دل من سر جدال نبود

تنور قلب خموشم در اشتعال نبود

سکوت بود و سردی احساس و حوصله نه

در امتداد دلم نقش قیل و قال نبود

شکفت غنچه ی مهرش سحرگهی ناگاه

اگرچه در سرم اندیشه ی وصال نبود

طلوع کرد و در آغوش گرم تنش

رسید میوه ی عشقی که سبز و کال نبود

چنان به عمق وجودش فرو فتادم که

به جز نبودن یادش مرا ملال نبود

پر از هوای پریدن تمام روح و تنم

کبوتر دل تنگم شکسته بال نبود

ولی اسیر قفس گشتم و نفهمیدم

که پشت میله ی آن ،مردنم محال نبود

به اتهام جنون ، کشتنم، به جان دلم

عبورش از گذر خاطرم خیال نبود