گاهی کسی رویش می نشست

یک عابر شاد که با کودکش می خندید

یا  آن پیرمرد تنها که با حسـرت آه می کشید

گاهی تکیه گاه چند جوان پرشور

یا جاده ای برای ماشین های چند کودک

چه دنیای زیبایی داشت این نیمکت

آرام برخواست

با خودش می گفت

کاش دنیای من هم

اندکی شبیه به دنیای این نیمکت می شد