توبه کردم که شريک غم مردم نشوم

بعـد از اين اهل مـــدارا و تفاهـم نشوم

من زمستــــانم و گلهاي يخ ارزاني تان

تا در اين فصل دچار گل گنـــــدم نشوم

کنج ساحل بنشينم به خدا خوبتر است

بنشينم خـــوش و درگير تــلاطم نشوم

کوچه شعرشلوغ است پرازهمهمه است

دلـــم اين بار مواظـــب شده تا گم نشوم

منِ مغــــــرور در اين بازي دل، مي دانيد؟

حاضـــرم تـــا : بشــوم آخــر و دوم نشوم

بگـــــذاريد وفــــادار بــــــه قولـــم باشم

قـول دادم به دلم "حــامی" مردم نشوم