پسرک

کیف مدرسه را

باعجله به گوشه ای پرتاپ

 کرد وبی درنگ به سمت قلک

کوچکی که روی تاقچه بود رفت.همه

 خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی

کرد.پول های خرد را که هنوزبا تکه های قلک قاطی

 بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد وارد

مغازه شد وبا ذوق گفت.ببخشید آقا... یه کمربند

 می خواستم. آخه... آخه فردا روزه پدرمه...

 مغازه دار گفت چه جوری باشه؟چرم

باشه یا معمولی؟پسرک گفت:

 فرقی نداره.فقط... فقط

 دردش کم باشه