پدر: برادرت کجاست؟

پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش را بگیرد و نصیحتش

کند.او هم قاطی دوستان ناباب و گمراهی شده و روز و شب را با آنان

می گذراند...پدر: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من بیاید

و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!پسر: نه...

پدر:این دیگر چه وضعیتی است ! خواهرت کجاست؟

پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود ازدواج کرد.الان هم

اصلا احساس خوشبختی نمی کند و زندگی سختی دارد.

پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را نخواند؟! من که در

نامه هایم نوشته بودم این پسر آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من

با ازدواج او با دخترم مخالفم!

پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی مخملی، تمیز و مرتب

نگهداری کرده ایم... اما تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.تعجب

***********

به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم پاشید و خوشبختیش

را از دست داد، آنهم فقط به خاطر اینکه بچه ها نامههای پدرشان را

نخواندند و به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان درآن

نوشته عمل نکردند.چشمم به قران روی طاقچه می افته که در پارچه

مخملی زیبایی قرارداره.

*******************

وای بر من ....

رفتار من با نامه های خدادقیقا مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است...!


حامی