در حنجـره‌ام شور صــدا نيست رفيق

يک لحظه دلم زغـم جدانيست رفيق

بگــــذار که قصـــه را به پايان ببـرم

آخر غم من يکي دوتا نيست رفيق

*   *   *   *   *   *   *

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چــــه قصدي زد و رفت

خــــــواست تـــــنهايي مارا به رخ ما بکشد

 طعـــــنه اي بر در اين خانه تنـــها زد و رفت