تضمینی از حامی
زانروز که شد شرم حضورم به تو حائل
هردم به نظر آیدمت هر چه فضایل
دانی که شدند مایل تو جمع قبایل
ای برده دلم را تو بدان شکل و شمایل
پروای کست نی و جهانی به تو مایل
چون پا بنهادم به ره عشق تو لرزان
هرجا که شدم منظر تو بود نمایان
گاهی چو سرابی و گهی چون مه تابان
گه آه کشم از دل و گه تیر تو از جان
دورازتوچه گویم که چه ها می کشم ازدل
در خواب چو بینم لب لعل تو نمایان
ازداغ لبت قصه ی دل گویم و هذیان
پس روز دگر سخره شوم پیش عزیزان
وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان
نیکو نبود معنی نازک بر جاهل
زیبا رخی حور زپندار درون است
گیرایی چشمان تو از وصف برون است
دانی که چرا ماه به پیش تو زبون است؟
هرروز چو حسنت زدگر روز فزون است
مه را نتوان کرد به روی تو مقابل
آندل که خریدار منم با که فرستی؟
آیا شودت با من بازیچه فرستی ؟
پیغام محبت به کجا بر که فرستی؟
دل بردی و جان می دهمت غم چه فرستی؟
چون نیک حریفیم چه حاجت به محصل؟
می نوش دمی و بنما روی به شادی
چون دولت غم پا بنهد رو به کسادی
بگذار به زخم دل ریش نیک زمادی
حافظ چوتو پا در حرم عشق نهادی
دردامن او دست زن و از همه بگسل
" حامی "