بت تراش
تاپیچ وتاب قد تورا دلنشین کنم
دست از سرنیاز به هرسو گشوده ام
ازهر زنی تراش تنی وام کرده ام
ازهرقدی،کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما
توچون بتی که به بت ساز ننگرد
درپیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تورا ساخت ،کنده ای
هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !....
" نادر نادرپور "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 9:45 توسط راز
|