کفشهایم کجاست؟ می خواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنـــــم دوسه پاییز دربه در بشوم

خستـــــه ام از تو ازخودم از ما...، ما ضمیر بعید زندگی ام

دونفـر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفـــــــر در غبار سرگردان یک نفر مثل بـرگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرف های قشنگ پشت سرم  آرزوهــــای مادر و پدرم

حیف خیلی ازآن شکسته ترم که عصای غم پدربشوم

پـــدرم گفت دوستت دارم پس دعـا می کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که ازخدا خواست من پسربشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصرجمعه دلگیراست

نیستم درحدودحوصله ها پس صلاح است مختصربشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم