*                 *                     *

      *                   *                      *

          *                   *                      *

   *                   *                     *

*                   *                     *

  *                   *                     *

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی

هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز

موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند

تابااستادشان دیداری تازه کنند.آنها مشغول صحبت شده بودندوطبق

معمول بیشترحرف هایشان هم شکایت اززندگی بود. استادشان درحین

صحبت آنها قهوه آماده می کرد.او قهوه جوش راروی میزگذاشت واز

آنها خواست که برای خودقهوه بریزند.روی میزلیوان های متفاوتی

قرارداشت; شیشه ای، پلاستیکی،چینی،بلورولیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک

لیوانی دردست داشت،استادمثل همیشه آرام وبامهربانی

گفت:بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط

لیوان های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده اند .دانشجوها که از حرف های

استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این

ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستیدقهوه

بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه

تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و

جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت

آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه

تاثیر خواهند گذاشت، امااگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی

مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و ازبوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن

قهوه را هم ازدست خواهید داد. پس، ازحالا به بعد تلاش کنید نگاه تان راازلیوان

بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»