یکی بود یکی نبود
من
همان
غریبه ی
دیروز آشنای
امروز و فراموش
شده ی فردایم. پس
در همین آشنایی امروز
می نویسم تا در فراموشی
فردا یادم کنی .برای سالها می نویسم ...
سالهابعد که چشمان توعاشق می شوند...
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود...
که همیشه یکی بود یکی نبود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:7 توسط راز
|