زندگی کن....!
روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار
برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تاازاوخداحافظي
کنم.کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن،
عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش
را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال راپرسيدم،
به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم
تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم.همينطور که به او زل زده بودم،بدون
اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:همين زندگي نصف
اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود
به من، ادامه داد:تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه ! گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه! گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه
خريدي تا سورپرايزش كني؟گفتم: نه !گفت: اصلا
عاشق بودي؟گفتم: نه!گفت: تا حالا يه هفته مسکو
موندي خوش بگذروني؟گفتم: نه !گفت: خاک بر سرت،
تا حالا زندگي کردي؟با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ...!
نمي دونم !!!ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي
تحقيرآميز و سنگين ....حالا که خوب نگاهش ميکردم،
مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم
ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي
تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که
مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان گفت:
پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني