روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، او

روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار

برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تاازاوخداحافظي

کنم.کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن،

عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش

را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال راپرسيدم،

به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم

تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم.همين‌طور که به او زل زده بودم،بدون

اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:همين زندگي نصف

اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود

به من، ادامه داد:تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه ! گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه! گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه

خريدي تا سورپرايزش كني؟گفتم: نه !گفت: اصلا

عاشق بودي؟گفتم: نه!گفت: تا حالا يه هفته مسکو

موندي خوش بگذروني؟گفتم: نه !گفت: خاک بر سرت،

تا حالا زندگي کردي؟با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ...!

نمي دونم !!!ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي

تحقيرآميز و سنگين ....حالا که خوب نگاهش مي‌کردم،

مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم

ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي

تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که

مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ جواب دادم: نه !

ويلان گفت:

پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني