عشق و آدم برفی ها
یکروزآدم برفی کوچولو از
مادرش پرسید : «عشق
چیه؟جواب شنید:پسرم
این چیزها برای ما خیلی
خطرناکه.حتی ازخورشید
هم خطرناک تر» پدرش به
خاطرهمین سؤال اوراحسابی تنبیه کرد و گفت:کله این بچه بوی
قرمه سبزی می دهد و باید مواظبش بود. یک روز صبح آدم برفی
کوچولو با صدای آواز پرندهای از خواب بلند شد. نمیدانست چرا
قلبش تند تر از همیشه
میزند؟گرمش شد، ذوب
شد و دیگر نبود.
مادرش پرسید : «عشق
چیه؟جواب شنید:پسرم
این چیزها برای ما خیلی
خطرناکه.حتی ازخورشید
هم خطرناک تر» پدرش به
خاطرهمین سؤال اوراحسابی تنبیه کرد و گفت:کله این بچه بوی
قرمه سبزی می دهد و باید مواظبش بود. یک روز صبح آدم برفی
کوچولو با صدای آواز پرندهای از خواب بلند شد. نمیدانست چرا
قلبش تند تر از همیشه
میزند؟گرمش شد، ذوب
شد و دیگر نبود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:6 توسط راز
|