ز دلتنگي كشيدم آه ، در يكروز باراني

و... افتادم پياده راه ، در يكروز باراني

ميان چشم من با آسمان ، عهديست خيس آلود

براي خوب ديدن ، گاه ، در يكروز باراني

ميان حيرت و حسرت به دست ياد تو خود را

سپردم لحظه اي كوتاه ، در يكروز باراني

نه در رؤيا كه در بهت حقيقت ، كاملا محسوس

شدي لختي مرا همراه ، در يكروز باراني

وقوع معجزه يا اتفاقي بود؟ اگر ديدم

تو را بعد از هزاران ماه ، در يكروز باراني

ندانستم چه روزي و نميدانم چه رازي بود

كه افتادم پياده راه ، در يكروز باراني