=== صیاد صید شد===========
بغضم میان حنجــــره فریــــاد دارد می کند
دردی درون سینه ا م بیـــــداد دارد می کند
سوگند بر چشمان تو بر عهــد و بر پیمان تو
این دیده اشــکم را دگــــر آزاد دارد می کند
از دوریت ماه ختـــن آتش گــرفته جان و تن
خورشیـــد هم از داغ من فریاددارد می کند
در خرمن افسانه ها آتش زدی پـــروانه هـا
جزمن دگر این عاشقی فرهاد داردمی کند
با که بگویم سردیم محتاجی و شب گردیم
ای آسمـــــــان یارم مرا بر باد دارد می کند
این چرخ بااین پیریش دست ازسرمابرنداشت
بازم نگـــــر مکری دگـر بنیــاد دارد می کند
دستم رهـا کردی بتـم من کودکی نوپا بدم
بنگر که این کودک چنــان فریادداردمی کند
صیــــاد صیادان بــــدم افسانـه شاهان بدم
اکنون نگر صید ای خدا صیــاد دارد می کند
منظومه درد مرا در یــــــــادها باید نوشت
گویی جهــــان درد مرا از یاد دارد می کند
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:7 توسط راز
|