=== تازه فهمیدم من هیچ نیستم=============
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:16 توسط راز
|
فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم
حــــال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم
دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر شهر
من ديگـــــــــر ديوانه ی گلهاي مريم نيستم
پا به جنـــگل مي گذارم ، آهوان رم مي كنند
از چه مي ترسيـــــد آهوها ؟ من آدم نيستم
هر نسيمي مي تـــــواند شاخـه ام را بشكند
بادهـــــاي هــــرزه فهميــدند محــكم نيستم
شبنمي سرمست بــودم روي گلبرگي سپيد
چشم واكــــردم همين امـــروز... ديدم نيستم