فکر می کردم که از گنجشک ها کم نیستم

حــــال می بینم که حتی قدر آن هم نیستم

دور شو از پیش چشمم گل فروش پیر شهر

من ديگـــــــــر ديوانه ی گلهاي مريم نيستم

پا به جنـــگل مي گذارم ، آهوان رم مي كنند

از چه مي ترسيـــــد آهوها ؟ من آدم نيستم

هر نسيمي مي تـــــواند شاخـه ام را بشكند

بادهـــــاي هــــرزه فهميــدند محــكم نيستم

شبنمي سرمست بــودم روي گلبرگي سپيد

چشم واكــــردم همين امـــروز... ديدم نيستم