تضمینی به شعرحافظ از حامی
آی و بشنو زدلم خاطره هائل شمع
همره باد شو و فهم نما مشکل شمع
یا که آگه شو و بین فاصله تا منزل شمع
سوزدل بین که زبس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ناله ای گر شنوی آه جگر سوز من است
رنگ شبهای من ازبخت سیه روزمن است
آشنای من همان یار غم آموز من است
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برنجم دل بیگانه بسوخت
گرچه دلبر به جفا رخش دلش پیش نبرد
تا که در سینه ی من قلب مرا سخت فشرد
جامه از تن به برون کرده به گرداب سپرد
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چونکه دل بار دگر از ستم یار شکست
گشت نومیدوهم ازحلقه عشاق گسست
هم زبند و تله ی عاشق صیاد برست
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچولاله جگرم بی می وخمخانه بسوخت
شو می ناب طلب مست بشو از خم چشم
خیره در شب چوشوی جلوه کند انجم چشم
لیک پیدا نکنی راز سر اندر گم چشم
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه ازسر به درآوردوبه شکرانه بسوخت
یک نصیحت بشنو گر ملک جام جمی
نزد نا اهل مگو گر به دلت هست غمی
ازمی عشق و محبت تو بنوش لیک کمی
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت
" حامی "