بایـــــد تـــــــو را از کل این دنیـا جدا کرد
یعنــی به احساسی که داری اقتدا کرد
این عشق زیبــا را بدون لحظه ای مکث
با احتــــرام ویــــژه ای در سینه جا کرد
دائم به گوشت"شاملو"یا"کدکنی"خواند
آن نــــذرهای کهنــــــــه را حـــالا ادا کرد
گنجشکــهای کوچه رایکشنبه شب ها
بایــــد که با اشعـــــــار نابت آشنا کرد
حتـــــی چنـان از منجلاب کینه رد شد
کــــــولاک دل آزردگــــی را  استوا کرد
دور از تجمل،کوچه بازاری ، کمی خاص
یک زندگی باسبک شرقی دست وپاکرد
بر عشق دامن می زدی ، اما نـــدیدی
آن چشمهای قهوه ای با من چه هاکرد