*               

*           

        

ازبهشت كه بيرون آمد، * دارايي اش فقط يك سيب بود.

سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه

هبوط بود.فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو

نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم

ظلم كرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس

زمين از بهشت بهتر است.خدا گفت: برو و بدان جاده اي كه تو را دوباره به

بهشت مي رساند و از زمين مي گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از

حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو

باز خواهي گشت وگرنه...و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت.

انسان نمي توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. انسان

مي ترسيد و مردد بود.و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه

هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.انسان دست

هايش را گشود وخدابه او«اختيار»داد.خدا گفت:حال انتخاب

كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه

 بهشت پاداش نیکو گزيدن تومی باشد.عقل ودل وهزاران پيامبر نيز با

تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني.و آنگاه انسان زمين را

انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود