بيـــار سرمــه و بر چشم هاي ماه بكش

دمي در آينــــه خــــود را ببين و آه بكش

بعيـــــد نيست به سوي تــو قبله برگردد

تمـــــام مجتهــــدان را به اشتبـــاه بكش

همين كه زنگ زدم...باز كن،دو دستت را

مـــرا ازيـــن همه بـاران به سرپناه بكش

به صرف بوسه ي لب سوز ميهمــانت را

كنــــار پنجـــــره تاميــــز صبحـگاه بكش

كه شع سركنم"اي زندگي منم كه هنوز"

كه پيپ چــــاق كنـم...بي اراده آه بكش!

پر است خانه ات ازصبح و رنگ و طرّاحي

مرا سپيد صــــدا كن ولي سيـــاه بكش

پر است سينـــه ام از شعــرهاي ناگفته

به من نگــاه كن و مرد پابــــه ماه بكش

 تو را چنــــان غزلي تــــازه بر لب آوردم

مرا مجسّمـــه اي كــن به كارگاه بكش

گل مرا بتـــراش و دل مـــرا بخــــــراش

سپس به مســـــــلخ دردآور گناه بكش

درين مجسّمـه از روح خويش جاري كن

بگيـــر دســت مــرا و به چهـار راه بكش

 

 "مراببوس"كه چشمم به زندگي واشد

مراببخش اگر... "اشك من هـويداشد..."