بامینا توکافی شاپ قهوه می خوردیم. قهوه مون که تموم شد فنجون منو

برداشت و توشو نگاه کرد. واسم عجیب بود.اون تاحالا از این کارا نمی کرد.

با چشم و ابرو پرسیدم :" چی شده؟" گفت: می خوام برا ت فال قهوه بگیرم.

متعجب پرسیدم:"مگه بلدی؟" .با خنده گفت: پس چی که بلدم. با لبخند گفتم:

" خب؟بگیر ببینم تو فالم چیه ؟" شروع کرد به رمالی کردن و اینا روگفت:

گفت:دارم می بینم که همسرت تو رو خیلی دوست داره و تو هم دوستش

داری. می خوای بری سفری که جاشو همسرت تعیین می کنه. دارم می بینم

یه کادوی خوب برای خانومت خریدی.دارم می بینم که هم تو و هم خانومت

پسرتون رودوست دارید و اونم شمارو دوست داره. با خنده پرسیدم خب

دیگه چی؟گفت: فعلا همین! فنجونو از دستش گرفتم گفتم  بده ببینم اینا

رو از کجا می بینی ؟ با خنده گفت : اون خط این رو میگه و این خط اونو و ...

گفتم بذار ببینم منم می تونم ببینم. با قیافه آدمای کنجکاو خیره شدم

به داخل فنجون و یهو چشمام برق زد. سرمو آوردم بالا و به مینا گفتم: تو که

این همه خطهای ریزو توی فنجون دیدی چطوری این تیکه ی خیلی بزرگ و

تابلو رو ندیدی؟ گفت: کدومو ؟ گفتم بیا جلو تر . صورتشو آورد جلو تر که که ببینه

و گفت:کدوم؟ تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

اونی که داره داد می زنه  که من ازت بوسه می خوام ....!


حامی