افزایش محبت با فال قهوه... (شطرنجی بخونید)
بامینا توکافی شاپ قهوه می خوردیم. قهوه مون که تموم شد فنجون منو
برداشت و توشو نگاه کرد. واسم عجیب بود.اون تاحالا از این کارا نمی کرد.
با چشم و ابرو پرسیدم :" چی شده؟" گفت: می خوام برا ت فال قهوه بگیرم.
متعجب پرسیدم:"مگه بلدی؟" .با خنده گفت: پس چی که بلدم. با لبخند گفتم:
" خب؟بگیر ببینم تو فالم چیه ؟" شروع کرد به رمالی کردن و اینا روگفت:
گفت:دارم می بینم که همسرت تو رو خیلی دوست داره و تو هم دوستش
داری. می خوای بری سفری که جاشو همسرت تعیین می کنه. دارم می بینم
یه کادوی خوب برای خانومت خریدی.دارم می بینم که هم تو و هم خانومت
پسرتون رودوست دارید و اونم شمارو دوست داره. با خنده پرسیدم خب
دیگه چی؟گفت: فعلا همین! فنجونو از دستش گرفتم گفتم بده ببینم اینا
رو از کجا می بینی ؟ با خنده گفت : اون خط این رو میگه و این خط اونو و ...
گفتم بذار ببینم منم می تونم ببینم. با قیافه آدمای کنجکاو خیره شدم
به داخل فنجون و یهو چشمام برق زد. سرمو آوردم بالا و به مینا گفتم: تو که
این همه خطهای ریزو توی فنجون دیدی چطوری این تیکه ی خیلی بزرگ و
تابلو رو ندیدی؟ گفت: کدومو ؟ گفتم بیا جلو تر . صورتشو آورد جلو تر که که ببینه
و گفت:کدوم؟ تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
اونی که داره داد می زنه که من ازت بوسه می خوام ....!
حامی