من را نـــــگاه می کنی اما چـه سرسری
جوری که ممکن است به زن های دیگری

باتوم به دست! این که کتک می زنی منم!
همبــــازی خجــــــالتی و کوچکت...، پری!

دمپایی ام همیشه مگــــــــر تا به تا نبود؟
حالا مـــــــرا دوباره به خــــاطر می آوری؟

ما سالهــاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریـــــــک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید کــه آشنـای یکی دیگر از شماست
آن نوجـوان که با لگد از هوش می بری…!

در چشم های میشی تو گــــرگ می دود
یعنـــــی گذشت دوره ی خواهر، برادری!؟

در باور تـــــــو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست ومرد…-!بگو!؟جنس ِبهتری!؟

در باور تو ارزش من هــــم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست
دیگـــــــــــــر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چـــــــــــرا به تنفر صـدای من…
حالا بگـــو چگـــــــــونه تو…انگار که کری

من گریه می کنـــــــم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولـــــــــــی از نابرابری

مژگان عباسلو