اشتبــــــــتاه اول من و تو یـــــــــک نگاه بود

عشــــــــــق مـا از اولین نگــــاه اشتباه بود

گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینـــــکه کلبـــه ی من از غم تو روبراه بود

می دویـــدم و میان کوچــه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و دردو آه بود

گاه گریه می شدیم وگاه خنده مثل شوق

این هــــــم از تب همان نگـاه گاه گاه بود

جنگ بر سرمن وخدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان دراین میانه بی گناه بود

هرکجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبــــــور سرد آفتـاب و ماه بود

آفتاب من تــــــویی و ماه من بگو چرا

با حضـــــــور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهتــــرین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خودنمی رسم

مانــــده ام کجا، کجای کار اشتباه بود