برگــــــــرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشــــم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشــاق کوی تو
حاجت روا شونــــــد هـــزاران هزارها

یک بــــــار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطــف سوارها

از درد بی حساب فقـــط داد می زنم
آیا نمی رسند به تو این هـــــــوارها؟

مارابه جبرهم که شده سربه زیرکن
خیری ندیـــــــده ایم از این اختیارها

باید برای دیــــــــدن تو "مهزیـار" شد
یعنی گذشتن ازهمگان"محض یار"ها

دیگــــر برای تـــو صدقه رد نمی کنم
بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها

یک بـار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیــــــر تو به من افتاده بارها

شب هابدون آمدنت صبح می شوند
برگرد ای توســــل شب زنده دارها

این دستها به لطف تو ظرف گداییند
یا ایهــــــــا العــــــــزیز تمام ندارها